هزاران بودند و از خوف مرگ گريختند . پس خدا ايشان را ميرانيد و زنده گردانيد .
و به روايت ديگر مردم ايشان را ديدند كه زنده شدند و زندگانى كردند و خوردند و آشاميدند و سالها در ميان مردم گرديدند ، و در حق عزير فرموده :
أَوْ كَالَّذِي مَرَّ عَلى قَرْيَةٍ وَ هِيَ خاوِيَةٌ عَلى عُرُوشِها قالَ أَنَّى يُحْيِي هذِهِ اللَّهُ بَعْدَ مَوْتِها فَأَماتَهُ اللَّهُ مِائَةَ عامٍ ثُمَّ بَعَثَهُ قالَ كَمْ لَبِثْتَ قالَ لَبِثْتُ يَوْماً أَوْ بَعْضَ يَوْمٍ قالَ بَلْ لَبِثْتَ مِائَةَ عامٍ
« 1 » . زيرا گذارش بر قريه افتاد كه اهل آن مرده بودند . از روى استبعاد گفت : چگونه خدا اينها را زنده مىكند ؟ ! پس خدا او را از براى دفع اين استبعاد ميرانيد و پس از يكصد سال زنده گردانيد و فرمود : چقدر درنگ كردى ؟
گفت : يك روز يا بعض روز . فرمود : بلكه درنگ كردهاى صد سال . نظر به حمار خود كن كه چگونه پوسيده و چگونه زنده مىشود ! پس يابن الكواء ، در قدرت خدا نبايد شك كرد » « 2 » .
و به روايت " جابر بن يزيد " حضرت صادق عليه السّلام فرمود كه : « على عليه السّلام را در روى زمين رجعتى باشد با پسرش امام حسين عليه السّلام كه با بيرق رو مىآورد تا آنكه انتقام او را از بنى اميه و معاويه و آنان كه به جنگ او حاضر شدهاند بگيرد . بعد از آن در آنروز ياران خود را - از اهل كوفه سى هزار [ و ] از ساير مردم هفتاد هزار نفر - به سوى بنى اميه فرستد در صفين ، و مانند دفعه اول با ايشان جنگ كند و احدى از ايشان را باقى نگذارد كه خبر برد ، بلكه همه را بكشد ، پس خداى تعالى ايشان را زنده كند و به بدترين عذابها با فرعون و آل فرعون عذاب كند . بعد از آن براى آن حضرت رجعتى باشد با حضرت رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله حتى [ - تا آنكه ] آن حضرت خليفه روى زمين شود و ائمه عليهم السّلام عمال و واليان او باشند و خداى تعالى او را آشكارا مبعوث كند تا آنكه بندگى او در روى زمين آشكار شود چنان كه خدا را در روى زمين پنهان عبادت كردند . بعد از آن [ حضرت ] صادق عليه السّلام فرمود : آرى ، امير المؤمنين عليه السّلام
هامش
همان بيمارى ، كه آن را بهانه قرار داده بودند ، مردند . ) سپس خدا آنها را زنده كرد ؛ ( و ماجراى زندگى آنها را درس عبرتى براى آيندگان قرار داد . ) . . . » .
( 1 ) . سوره بقره ، آيه 259 : « يا همانند كسىكه از كنار يك آبادى ( ويران شده ) عبور كرد ، درحالىكه ديوارهاى آن ، به روى سقفها فروريخته بود ، ( و اجساد و استخوانهاى اهل آن ، در هرسو پراكنده بود ؛ او با خود ) گفت : چگونه خدا اينها را پس از مرگ ، زنده مىكند ؟ ! ( در اين هنگام ، ) خدا او را يكصد سال ميراند ؛ سپس زنده كرد ؛ و به او گفت : چهقدر درنگ كردى ؟ گفت : يك روز ؛ يا بخشى از يك روز . فرمود : نه ، بلكه يكصد سال درنگ كردى ! . . . » .
( 2 ) . مختصر بصائر الدرجات ، ص 22 و 23 .