مىكنى ؟ مگر عهدنامهاى از رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله دارى كه چنين كنى ؟ پس مردى از كسان آن حضرت برخيزد و به آن مرد گويد : به جاى خود بنشين و الا گردنت را بزنم . پس قائم عليه السّلام به او گويد : يا فلان ، ساكت باش .
بعد از آن به آن مرد فرمايد : آرى ! عهدنامه از رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله دارم . فلان خرجين يا فلان خرجين زنبيل را به نزد من آريد . چون آورند عهدنامه از آن بيرون آورد و بخواند . چون آن مرد اين ببيند عرض كند كه : خدا مرا فداى تو گرداند . سر مباركت را بيار تا ببوسم . آن حضرت سر مبارك خود را نزديك آورد . آن مرد از ميان دو چشمان او ببوسد . پس عرض كند : خدا مرا فداى تو كند . بيعت مرا تازه كن . پس آن حضرت مجددا از او بيعت گيرد .
پس ابو جعفر عليه السّلام فرمود : گويا اصحاب قائم عليه السّلام را مىبينم كه به نجف اشرف بالا مىروند و سيصد و سيزده نفرند . دلهاى ايشان چون پارچه آهن است . جبرئيل در سمت راستش و ميكائيل در سمت چپ آن حضرت باشد و رعب او تا يك ماه راه ، در دل دشمنان او جا كند و خداوند با پنج هزار ملائكه مسوّمه كه علامت و نشانه دارند او را يارى كند تا آنكه به نجف اشرف بالا رود . پس به اصحاب فرمايد كه : امشب را به طاعت و عبادت سر كنيد .
چون صبح شود راه " نخيله " را پيش گيرند و در آنوقت اطراف كوفه خندق شود و چون به نخيله رسند آن حضرت دو ركعت نماز در مسجد ابراهيم بهجا آورد . پس كسانى از لشكر سفيانى از طايفهء " مرجئه " و غير ايشان باشد بر آن حضرت خروج كند و آن حضرت اصحاب خود را امر به جنگ آنها كند و جميع آنها را بكشند بهطورى كه يك نفر از ايشان نماند كه از خندق كوفه گذرد و خبر برد .
پس آن حضرت با اصحاب ، داخل كوفه شوند و هيچ مؤمن نماند مگر آنكه در آنجا باشد يا آنكه بيايد يا ميل به آنجا كند . پس به اصحاب فرمايد كه : بر اين طاغى - يعنى سفيانى - خروج كنيد . پس مردم را به كتاب خدا و سنّت رسول صلّى اللّه عليه و آله دعوت كند و سفيانى از راه صلح درآيد و با او بيعت كند و طايفه " كلب " كه خالوهاى سفيانى باشند او را بر اين امر ملامت كنند و گويند ما تو را در اين كار موافقت نكنيم . پس او را وادار به جنگ كنند و در مقابل آن حضرت دارند . آن حضرت او را موعظه و نصيحت كند و نپذيرد تا آنكه چون
دار السلام در احوالات حضرت مهدى ( ع ) ( فارسى ) — صفحة 591
مساهمون: محمود بن جعفر عراقى ميثمى
ص٥٩١