تخطي إلى المحتوى الرئيسي

دار السلام در احوالات حضرت مهدى ( ع ) ( فارسى ) — صفحة 254

مساهمون:

ص٢٥٤
تفرّق به بين الحقّ و الباطل و باسمك الذي تعلم به كيل البحار و عدد الرمال و وزن الجبال ان تفعل بي كذا و كذا » . اين بفرمود و برفت ؛ تا آنكه به عرفات رفتيم و دعا كرديم . پس از عرفات كوچ كرده ، به مشعر و مزدلفه شديم و در آنجا بيتوته نموديم . رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله را در خواب ديدم كه بسوى من نگريست و فرمود : آيا به حاجت خود رسيدى ؟ چون اين بشنيدم ، يقين به امر كردم » « 1 » .

دوازدهم از ايشان ، " محمّد بن ابراهيم بن مهزيار اهوازى " يا " على بن ابراهيم بن مهزيار " مىباشد ،

[ كه ] طوسى و طبرى و ديگران ، به سندهاى صحيح [ نقل كرده‌اند ] ، شيخ طبرى مذكور به سند خود از " محمّد بن حسن بن يحيى الحارثى " روايت كرده كه « على بن مهزيار گفت : بيست حج كردم به قصد آنكه شايد به خدمت صاحب الامر عليه السّلام برسم ، و ميسّر نشد تا آنكه شبى در رختخواب خوابيده بودم . صدايى شنيدم كه كسى گفت : يابن مهزيار ! امسال ، حج بيا كه امام خود را خواهى ديد . شادان از خواب بيدار شده ، باقى شب را به عبادت صبح كردم . على الصباح جمعى رفيق راه يافته ، به اتفاق ايشان از خانه بيرون رفتم به عزم حج ، و وارد كوفه شديم و تجسس بسيارى نموديم و اثر و خبرى نيافتم . پس با ايشان بيرون رفتم به عزم حج ، و داخل مدينه شدم و چند روزى توقف كردم و از حال صاحب الزمان عليه السّلام بحث و فحص كردم و خبرى از او نيافتم و چشمم به جمال آن بزرگوار منوّر نگرديد . پس ، مغموم شده و ترسيدم كه آرزوى ديدن آن حضرت به دل من بماند . پس ، خارج شدم به سوى مكه ، و جستجوى بسيار كردم و اثرى نيافتم ، و حج و عمرهء خود را تا يك هفته ادا كردم و در جميع اوقات ، در طلب ديدن او بودم ؛ تا آنكه من يك وقت متفكر بودم . ناگاه در كعبه گشوده گرديد و مردى را ديدم كه مانند شاخ درخت ، بدنش لاغر و به [ وسيلهء ] دو " برد " ، [ خود را پوشانده و ] محرم بود . پس دل من به ديدن او راحت شد و به نزد او رفتم . از براى تكريم من ، نيم‌خيزى كرده - و به روايت ديگر او را در طواف ديدم - پرسيد : اهل كجايى ؟ گفتم : اهل عراق . گفت : كدام عراق ؟ گفتم : اهواز . گفت : ابن خضيب را مىشناسى ؟
هامش
( 1 ) . دلائل الأمامه ، ص 537 - 539 ؛ ح ش 521 .