چهل نفر اصحاب مرا نام برد و از هريك از ايشان جداگانه پرسش فرمود . پس مرا به وقايع گذشته خود خبر داد و تمام اين سخنان را به زبان اهل هند فرمود . بعد از آن گفت كه :
مىخواهى با اهل قم به حج به روى ؟ عرض كردم : آرى ، اى مولاى من . فرمود : با ايشان مرو و امسال توقّف كن و در سال آينده برو . پس از آن يك كيسه كه نزد آن بزرگوار بود به سوى من انداخت . فرمود : اين را در نفقهء خود صرف كن و داخل مشو در بغداد و بر فلان و نام او را ذكر فرمود و او را بر چيزى مطّلع مكن .
راوى گويد : بعد از آن " غانم " برگشت و به حج نرفت . پس از آن قاصدها آمدند و خبر آوردند كه حاجيان در آن سال از عقبه برگشتهاند و سبب منع آن حضرت دانسته شد ، و " غانم " مراجعت به خراسان كرده در سال آينده حج نمود و از براى ما هديه فرستاد و برگرديده ، به خراسان رفته توقف نمود تا آنكه وفات كرد - رحمة اللّه عليه - » « 1 » .
يازدهم : از ايشان " ابو على ، محمّد بن احمد بن محمودى " مىباشد
كه " ابو جعفر ، محمّد بن جرير طبرى " به سند خود از او روايت كرده كه گفت : « بيست و چند حج نمودم كه در جميع آنها به جامههاى كعبه مىچسبيدم و بر حطيم و مقام ابراهيم عليه السّلام مىايستادم و به حجر الاسود مىچسبيدم و دعا مىكردم ، و بيشتر دعاى من آن بود كه به شرف ملاقات مولاى خود صاحب الزمان فايز شوم تا آنكه در بعض سالها در مكّه در مكانى به جهت خريدن چيزى ايستاده بودم و با من غلامى بود . مشربهاى در دست داشت . من مشربه را از دست غلام خود گرفته و به جهت قيمت آنچيز ، پولى به آن غلام دادم و او مشغول معامله شد و من به انتظار گذشتن معامله ايستاده بودم .
ناگاه دامن عباى مرا كسى بكشيد . چون متوجّه شدم ، مردى را ديدم كه از مهابت او لرزيدم . پس از من پرسيد كه اين مشربه را مىفروشى ؟ از غايت مهابت ، متمكّن از ردّ جواب نشدم . پس از نظر من غايب شد و من گمان كردم كه مولاى من باشد ؛ زيرا كه يك روز در باب صفا به مكّه نماز مىكردم . پس سجده نموده ، مرفق خود را در صدر خود گذاشته بودم . ناگاه ديدم شخصى مرا حركت داد به پاى خود . پس سربرداشتم . فرمود كه :
هامش
( 1 ) . مدينة المعاجز ، ج 5 ، ص 183 - 185 ؛ كافى ، ج 1 ، ص 515 - 517 .