تخطي إلى المحتوى الرئيسي

دار السلام در احوالات حضرت مهدى ( ع ) ( فارسى ) — صفحة 244

مساهمون:

ص٢٤٤
حالتى كه گريان بود . سبب گريه پرسيدم . گفت : آن جامهء عجوز را كه رفتم به امر مولايم بياورم ، نيافتم . گفتم : باك مدار . برو واقعه را عرض كن . پس داخل شده ، و خندان و صلوات گويان برگشت . گفتم : چه خبر دارى ؟ گفت : جامهء گم شده را در زير پاى مولاى خود مفروش ديدم . پس حمد خداوند كرده و چند روزى در خدمت مولاى خود ، حضرت عسكرى عليه السّلام آمد و شد مىكرديم و آن طفل را ديگر نزد آن جناب نديديم » « 1 » .

پنجم : از ايشان " يعقوب بن منقوش " باشد

كه ابن بابويه از " محمّد بن مسعود عياشى " و غير او به سند متصل از " قاسم بن ابراهيم اشتر " روايت كرده كه : « يعقوب بن منقوش گفت : داخل شدم بر مولاى خود - حضرت عسكرى عليه السّلام - در حالتى كه آن بزرگوار نشسته بود ، و بر جانب راست او خانه‌اى بود كه بر آن پرده‌اى آويخته بودند . پس عرض كردم : آقاى من ! صاحب اين امر كيست ؛ يعنى بعد از تو ؟ آن حضرت فرمود : آن پرده را بردار . چون آن پرده را برداشتم ، بيرون آمد پسرى كه سن او ده يا هشت يا مثل آن بود با جبين گشاده و روى و مقلهء [ - چشم ] درخشنده ، و در خدّ راست او خالى نمايان و در سر او حلقه گيسو . پس بر ران آن حضرت نشست و آن حضرت به من فرمود : اين است صاحب شما . بعد از آن برخواست و به آن طفل فرمود : اى فرزند ! داخل شو تا روز وقت معلوم . بعد از آن فرمود : يا يعقوب ، نظر كن در خانه . پس من داخل شدم و كسى را در آن نديدم » « 2 » .

ششم : از جمله ايشان " ابو الاديان خادم " بود

كه ابن بابويه و ديگران از او روايت كرده‌اند [ كه ] گفت : « من خدمت مىكردم حسن بن على بن محمّد بن على بن موسى بن جعفر بن محمّد بن على بن الحسين بن على بن ابى طالب عليهم السّلام را و نامه‌هاى او را در شهرها مىبردم ، و داخل شدم بر او در سالى كه وفات او واقع شد و مكتوبى به من داده ، فرمود : اين را به مدائن ببر و بدان‌كه سفر تو پانزده روز خواهد كشيد و در روز پانزدهم وارد " سرّ من راى " خواهى شد و آوازهء مرگ مرا در خانهء من خواهى شنيد و مرا در مغتسل خواهى ديد كه غسّال مشغول غسل من باشد .
هامش
( 1 ) . كمال الدين ، ج 2 ، ص 454 - 464 ؛ دلائل الأمامه ، ص 506 - 517 ، ح ش 492 . ( 2 ) . همان ، ج 2 ، ص 407 .