تخطي إلى المحتوى الرئيسي

دار السلام در احوالات حضرت مهدى ( ع ) ( فارسى ) — صفحة 224

مساهمون:

ص٢٢٤
نمود . او را به آن دلائلى كه ديده بودم ، خبر دادم . گفت : در باب اين مال چه بايد كرد ؟ گفتم : نزد حاجز روانه كن . گفت : بالاتر از حاجز [ كس ] ديگرى هست ؟ گفتم : بلى ، شيخ هست . گفت : اگر در اين باب ، خدا از من مؤاخذه كند مىگويم تو مرا امر كردى . گفتم : بگو ؛ به عهده من باشد . اين بگفتم و از نزد او بيرون آمدم تا آنكه بعد از چند سال ديگر او را ملاقات نمودم . چون مرا ديد ، گفت : ارادهء خروج به سوى عراق دارم و تو را خبر مىدهم كه دويست دينار نزد " عامر بن يعلى الفارسى " و " احمد بن على كلثومى " فرستادم . زيرا كه " غريم " عليه السّلام به من نوشته بود و از او التماس دعا نمودم كه فرستادهء تو به ما رسيد و ذكر كرده بود كه : ما هزار دينار نزد تو داشتيم . دويست دينار فرستادى ، و من در آن باقى مال شك داشتم و به خاطرم آورد و ديدم همانطور بوده كه فرموده و خدا شك از دل من زايل نمود ، و فرموده بود كه : اگر خواسته باشى بعد از اين ، كه مال را برسانى ، " اسدى " كه در شهر رى مىباشد ، بده . پس گفتم : امر چنان بود كه مرقوم فرمود ؟ گفت : آرى . راوى گويد : بعد از دو روز ، خبر فوت حاجز به من رسيد . پس او را به اين واقعه خبر دادم . غمگين گرديد . به او گفتم : غم مخور ؛ زيرا كه اين توقيع دلالت كند بر آنكه مال هزار دينار مرسولى ، قبول افتاده ، و امر ، به رجوع اسدى در باقى مال ، به جهت علم به وفات حاجز بوده نه آنكه تسليم به حاجز جايز نبوده » « 1 » .

معجزهء بيستم : [ خبر از مال درون كيسه ]

قطب راوندى از مردى اهل " استراباد " روايت كرده كه : « به " عسكر " يعنى به " سرّ من راى " رفتم و از مال امام عليه السّلام سى دينار با من بود كه يك دينار آن شامى بود و آنها را در كهنه‌اى پيچيده بودم . پس به در خانه رفتم و نشستم . ناگاه غلامى از خانه بيرون آمد و گفت : آن‌چيز كه با خود آورده‌اى بده . گفتم : چيزى با خود نياورده‌ام . پس داخل شد و بيرون آمد و گفت : با خود سى دينار
هامش
( 1 ) . الخرائج و الجرائح ، ج 2 ، ص 695 و 696 ، فى اعلام صاحب الزمان عليه السّلام .