وارد شدند و با او مكالمه و مراوده و معامله كردند و او را نشناختند ، تا آنكه خود را شناسانيد ؛ آنوقت او را شناختند . پس چرا انكار مىكنند اين امّت كه خدا اراده كند در وقتى كه حجّت خود را از ايشان مستور كند .
يوسف سلطان مصر بود و ميان او و پدرش هيجده منزل مسافت بود و اگر خدا مىخواست مكان او را بنمايد ، مىتوانست . پس اين امّت چرا انكار مىكنند كه خدا با حجّت خود آن كند كه با يوسف كرد ؛ به اينكه بوده باشد امام مظلوم شما ، كه حقّ او را غصب كنند و در ميان مردم تردد كند و در بازارهاى ايشان راه رود و بر فرشهاى ايشان پا گذارد و او را نشناسند ، تا آنوقت كه خدا اذن دهد [ كه ] خود را بشناساند چنانكه يوسف را اذن داد » « 1 » .
و مصدّق اين مطلب ، اخبارى است كه دلالت مىكند بر اينكه احدى ، از شيعيان آن حضرت نباشد مگر آنكه او را ديدهاند و لكن نشناختهاند يا آنكه ببينند و نشناسند . و مؤيد اين ، آن است كه سيّد متقى " حاج ميرزا محمّد رازى " - مجاور نجف كه ذكر او در اعداد اشخاصى كه آن حضرت را ديدهاند ، بيايد انشاء اللّه - مذكور نمود كه آن حضرت را در خواب ديد . به او فرمود : « من به ديدهء تو آمدم آنوقت كه از مشهد رضا عليه السّلام مراجعت كرده بودى ، در آن بالاخانه ، لكن نشناختى » .
بهعلاوه آنكه ظاهر اين روايات معارضه نمىكند با اخبار صريحه از جماعت بسيار از ثقات اصحاب و غيرهم ؛ چنانكه بعد از اين مذكور شود - انشاء اللّه - كه فايز به خدمت آن حضرت گشتهاند . خواه آنكه او را در وقت ملاقات شناخته باشند يا آنكه بعد از مفارقت ، از قراين دانستهاند كه او بوده و اين جماعت از حد تواتر افزونند .
پس لاعلاج بايد كه دست از ظواهر اين اخبار ( اگر آنها را ظاهر در عموم بدانيم ) برداريم ؛ چه جاى آنكه ظاهر نباشد . چنانكه از تلامذهء سيد " بحر العلوم " كه ذكر او در اعداد اشخاصى كه آن حضرت را ديدهاند مذكور خواهد گرديد انشاء اللّه ، نقل كرده كه : در پهلوى سيد نشسته بودم و سيد قليانى نعل جيرى در دست داشت و مىكشيد . شخصى از حضار
هامش
( 1 ) . كمال الدين ، ج 2 ، ص 341 .