تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح معالم الأصول ( فارسى ) — صفحة 224

مساهمون:

ص٢٢٤
معناها الافعال النّاقصة وامّا التّامّة فلها جهتان وضعها من إحداهما عامّ ومن الأخرى خاصّ فالعامّ بالقياس إلى ما اعتبر فيها من النّسب الجزئيّة فانّها في حكم المعاني الحرفيّة فكما انّ لفظة من موضوعة وضعا عامّا لكلّ ابتداء معيّن بخصوصه كذلك لفظة ضرب مثلا موضوعة وضعا عامّا لكل نسبة للحدث الّذى دلّت عليه إلى فاعل بخصوصها وامّا الخاصّ فبالنّسبة إلى الحدث وهو واضح .
شرح
مثلا صيغهء فاعل را از هر مصدري از براي ذاتي كه قائم باشد به أو مدلول مصدر أو وصيغهء مفعول هر مصدري براي ذاتي كه واقع باشد بر أو مدلول مصدر أو مثلا ضارب را وضع كرده از براي ذات قام به الضرب واين معنى عمومى دارد چه بر زيد زننده وعمرو زننده وبكر زننده وغير ايشان صادقست وهمچنين مضروب موضوع شده از براي ذات تعلق به الضرب واين نيز عمومى دارد كه بر زيد بمضروب وعمرو مضروب وبكر مضروب وغير ايشان صدق دارد پس واضع در حين وضع هريك ايشان تصور كرده اين معنى عام را ووضع نموده لفظ را از براي همان معنى وعموم وضع وعموم موضوع له درين وضع ظاهر است واز قسم ثاني از اين دو قسم أخير است يعنى از قبيل وضع عام وموضوع له خاص است مبهمات چون اسم اشاره مثلا در حين وضع هذا واضع ملاحظه نموده مفهوم كلى مشار اليه مفرد مذكر را ودر ضمن أو اجمالا تصور نموده جميع جزئيات أو را ووضع نموده لفظ هذا از براي هر جزئي از ان جزئيات بخصوصه نه از براي ان مفهوم كلى واز كجا حكم كرده‌اند به اينكه هذا موضوع از براي خصوص هريك از اين جزئيات است نه از براي ان مفهوم كلى ازين‌جهت كه لفظ هذا را هركز اطلاق نمىكنند مكر بر خصوصيات ان جزئيات نه برآن مفهوم كلى پس نمىكويند هذا وحال آنكه مراد ازو واحد لا على التعيين از مشار اليه مفرد مذكر باشد بلكه لا بد است در اطلاق أو از اداره ذات معينى كه مشار اليه ومفرد مذكر بوده باشد پس اكر موضوع مىبود از براي ان معنى عام بايستى كه كاه در وى مستعمل شود چون رجل كه موضوعست از براي ذات غير معين موصوف به رجوليت وكاه أو را برين معنى عام اطلاق مىكنند وهمچنين است حرف در باقي أسماء اشاره چون ذي وهذه وهذان وهاتان وأولئك واللاتي واللواتي ونظاير اين‌ها كه در جميع اين‌ها واضع در حين وضع تصور كرده مفهومات كليه را وألفاظ را وضع نموده از براي هر جزئي از جزئيات أو واز قبيل وضع عام وموضوع له خاص است وضع حرف نيز زيراكه حروف موضوعند باعتبار يك معنى عامي كه ان عبارتست از نوع نسبتي از براي خصوصيات ان نسبت پس من وإلى وعلى مثلا موضوعند باعتبار ملاحظه نسبت ابتدأ وانتها واستعلا از براي هر ابتداء وهر انتها وهر استعلائى يعنى واضع در حين وضع من تصور نموده معنى كلى ابتدائي از مكان را ووضع
هامش
تخصيص بحقيقي داده‌اند وچون در وضع حقيقي ألفاظ متعدّدة لا بد است از تصوّر آن ألفاظ تفصيلا واجمالا كافى نيست توجيه عبارت كرده باين روش نموده‌اند كه مقصود از ذكر اجمال ضبط احتمالات عقليست هرچند تحقّق نداشته باشد وبرين قياس است ذكر اجمال در شق ثاني يعنى وضع عامّ وموضوع له عامّ چون لفظ حيوان كه موضوعست از براي مفهوم كلّى جسم نامى حسّاس متحرك بالإرادة وآلت وضع همين مفهوم كلى است چنانچه در الفاظى كه موضوعند بوضع مجازى از براي مفهوم واحد چون وضع لفظ حيوان تنها وحسّاس وناطق تنها تنها وجوهر تنها از براي مفهوم انسان واز اين قبيل الفاظى كه دلالت دارند بر مفهومات كليّه كه جزو از موضوع له انسانند يا لازم اويند