از تير شب هجر تو جانم به لب آمد * وقت است كه همچون مه تابان به درآئى
اى فيض مخور غصه كه اين پردهء غيبت * برخيزد و از كلبه احزان به درآئى
[ غزل 144 ]
نامحرمان بسازيد با جاهلى و پستى ! * اى كوته آستينان تا كى دراز دستى
با خارجى مگوئيد حرف خروج قائم * بگذار تا بميرد در عين خودپرستى
قدر امام بشناس ورنه جهان سرآيد * ناخوانده نقش مقصود از كارگاه هستى
گو شيعه را تو خوش باش با ضعف ناتوانى * بيمارى اندرين ره خوشتر ز تندرستى
در مذهب تشيع غفلت ز حق گناه است * آرى نشان اين ره چالاكى است و چستى
در غيبت امامت اجر عمل زياد است * بس صبر كن تو اى فيض بر حالتى كه هستى
خار از چه جان بكاهد گل عذر آن بخواهد * سهل است تلخى مى در جنب ذوق مستى
[ غزل 145 ]
اى قصه بهشت ز كويت حكايتى * شرح نعيم خلد ز وصلت روايتى
علم خضر ز بحر علومت نشانهاى * آب حيات معرفتت را كنايتى
انفاس عيسى از نفست بود شمهاى * تعمير عمر نوح تو را بود آيتى
كى عطر ساى مجلس روحانيان شدى * گل را اگر نه بوى تو كردى رعايتى
هر پاره از دل من و از غصه قصهاى * هر سطرى از خصال تو وز رحمت آيتى
تا چند اى امام بسوزيم در فراق * آخر زمان هجر شما را نهايتى
در آرزوى خاك درش سوختيم ما * يادآور اى صبا كه نكردى حمايتى
اى فيض عمر رفت و نديدى امام را * صد مايه داشتى و نكردى كفايتى
[ غزل 146 ]
اى پادشه خوبان داد از غم تنهائى * دل بى تو به جان آمد وقتست كه باز آئى
در آرزوى رويت بنشسته به هر راهى * صد زاهد و صد عابد سرگشته سودائى
مشتاقى و مهجورى دور از تو چنانم كرد * كز دست نخواهد شد پايان شكيبائى
اى درد توام درمان در بستر ناكامى * وى ياد توام مونس در گوشه تنهائى
فكر خود وراى خود در امر تو كى گنجد * كفر است در اين وادى خودبينى و خودرائى