جهل و ضلالت ؟ امر امامت ؟ * العوذ باللّه ! العوذ باللّه !
قسط و غلاظت ؟ كار خلافت ؟ * استغفر اللّه ! استغفر اللّه !
قدر على را ، دانسته بودند * ليكن چه چاره ، با بخت گمراه !
از ظلم ايشان ، يارب چه گوئيم * چشمى و صد نم ، جانى و صد آه
ما مهر حيدر ، در سينه داريم * الحمد للّه ، الحمد للّه !
شوق امامم ، از سينه بسترد * درس شبانه ، ورد سحرگاه
الصّبر مرّ ، و العمر فان * يا ليت شعرى ، ايّان ألقاه
اى فيض كم زن ، از سرّ پنهان * ما را چه كار است ، الحكم للّه
[ غزل 135 ]
با خون دل نوشتم نزد امام نامه * انّى رأيت دهرا من هجرك القيامه
دارم من از فراقت در ديده صد علامت * ليس الدموع عينى هذا لنا العلامه
گفتى ملامت آمد از كثرت حديثش * واللّه ما رأينا حبّا بلاملامه
پرسيدم از خبيرى حال امام گفتا : * فى بعده عذاب فى قربه السلامه
با دشمنان مگوئيد سرّش من آزمودم * من جرّب المجرّب حلّت به الندامه
گرچه امام فرض است بهر هدايت خلق * واللّه ما قبلنا من غيرك الامامه
اى فيض در وصالش مىكوش تا توانى * حتّى تذوق منه ، كأسا من الكرامه
[ غزل 136 ]
وصال او ز عمر جاودان به * خداوندا مرا آن ده كه آن به
مگو سرّ وجودش با مخالف * كه راز دوست از دشمن نهان به
به خلدم زاهدا دعوت مفرما * كه شوق صاحب الامرم از آن به
دلا دائم به فكر و ذكر او باش * به حكم آن كه طاعت جاودان به
ز هر حرفى كه گوئى فيض جائى * حديث صاحب عصر و زمان به
[ غزل 137 ]
تو را مىگويم اى جوياى حق هى * ز جان بنده بشنو اين نه از وى
غذاى روح كن گفت پيمبر * مخوان غير از حديث از درسها شىء