تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شوق مهدى ( فارسى ) — صفحة 117

مساهمون:

ص١١٧

[ غزل 38 ]

اى تو ما را راحت جان الغياث * دردها را جمله درمان الغياث
اى سر و سركردهء هر سرورى * نيست ما را بى تو سامان الغياث
قائم آل پيامبر دستگير ! * بى توايم افتان و خيزان الغياث
كار شرع از دست شد ، بيرون خرام * تازه كن آئين ايمان الغياث
عالمى گرديد مالامال شر * از جفا و جور و طغيان الغياث
خون ما خوردند اين دجاليان * مهدى هادىِّ دوران الغياث
فيض شد دل تنگِ صحراى فراق * مونس دل راحت جان الغياث

[ غزل 39 ]

توئى به جاى دو جدت سر جهان را تاج * سزد كه از رؤساى جهان ستانى باج
ز چه برآ و جهان را چو آب روشن كن * به روشنائى روشن‌تر از شب معراج
برآى تو ز تو گيرد چراغ عقل فروغ * برآى تا ز تو يابد متاع شرع رواج
برآى تا به حضور تو مرده زنده شود * برآى تا به ظهورت شود هبا وهاج
سرى به ما بكش و كار ما به سامان كن * ز علم خويش رسان درد جهل ما به علاج
برآ كه بى تو شبم همچو روز رستاخيز * سياه بى تو نهارم چو ظلمت شب داج
فتاد در دل فيض اشتياق چون تو شهى * كمينه بندهء خاك در تو بودى كاج

[ غزل 40 ]

تو را امام زمان گر در اختفاست صلاح * صلاح ما همه آنست كان تو راست صلاح
نمود غيبت تو سرّ جاعل الظلمات * ظهور كن ، بنما سرّ فالق الاصباح
فروغ طلعت تو ديده را كند روشن * حديث لعل لبت روح را چشاند راح
حضور تو ندهد دست تا نخواهد حق * هزار سال اگر صد چو من كنند « 1 » الحاح
ز ديده‌ام شده يك چشمه در كنار روان * كه آشنا نتواند ميان آن ملاح
مرا اگرچه وصال شما ميسر نيست * به ذكر و فكر شما هست ليك اميد فلاح
به جز حديث شما بر زبان فيض مباد * هميشه تا كه بود گردش مسا و صباح
هامش
( 1 ) - نسخه ن : كند .
شوق مهدى ( فارسى ) — صفحة 117 | الفيض الكاشاني / على دوانى