تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شوق مهدى ( فارسى ) — صفحة 114

مساهمون:

ص١١٤
اگرچه شوق حضورش خراب كرد مرا * مقام رتبهء من زين خرابى آباد است
حديث سر نهان كه او چراست نهان * دقيقه‌ايست كه هيچ آفريده نگشاد است
در انتظار توأم حرف خلد رفت از ياد * اسير شوق تو از هر دو عالم آزاد است
منال « 1 » فيض ز بيداد هجر دوست كه دوست * تو را نصيب همين كرده است و اين داد است

[ غزل 30 ]

بيا بيا كه ز هجر تو كار دل زاريست * ز دست رفت دل و كار وقت دلدارى است
به آستان تو مشكل توان رسيد آرى * عروج بر فلك سرورى به دشوارى است
وصال او طلبيدن نه كار هر خامى است * بسوز اى دل اگر با منت سريارى است
عبادت و ورع و زهد و علم مىبايد * به وصل او نرسد هر كه زين هنر عارى است
ولاى آل پيمبر به قول نايد راست * هزار نكته در اين كار و بار دين‌دارى « 2 » است
بهر كجا كه نسيمى وزد ز خاك درش * چه جاى دم زدن از نافه‌هاى تاتارى است
لقاى او چه شود گر به خواب فيض آيد * زهى مراتب خوابى كه به ز بيدارى است

[ غزل 31 ]

مردم ديدهء ما جز به رهت ناظر نيست * دل سرگشتهء ما غير تو را ذاكر نيست
اشكم احرام طواف حرمت مىبندد * گرچه از خون دل خويش دمى طاهر نيست
بسته دام قفس باد چو مرغ وحشى * طاير سدره اگر در طلبت طاير نيست
عاقبت راه بيابد به جناب عاليت * هر كه اندر طلبت همت او قاصر نيست
از روان‌بخشى عيسى نزنم پيش تو دم * زان كه در روح‌فزائى چو لبت ماهر نيست
شوق خدام تو تنها نه همين در دل ماست * مَلَكى نيست كه در شوق رخت طاير نيست
فيض اگر قلب و دلش كرد به راه تو نثار * مكنش عيب كه بر نقد « 3 » روان قادر نيست

[ غزل 32 ]

دل سراپردهء محبت اوست * ديده آئينه‌دار طلعت اوست
هامش
( 1 ) - نسخه ك : مثال . ( 2 ) - نسخه ك : دل‌دارى . ( 3 ) - نسخه ك : در نقد .