اصلى بود جهتى براى اين سؤال چندان باقى نمىماند . زيرا با طرح معانى سهگانه خوبى و بدى ، و تبيين اين موضوع كه مورد نزاع تنها معناى سوّم است و تحليل اينكه واقعيّت خوبيها و بديها در معناى سوّم چيزى جز ادراك عقل به ستايش نمودن فاعل و نكوهش كردن آن نيست ، طرح اين سؤال كه آيا ارزشهاى افعال قابل دستيابى عقل هستند يا خير ، وجاهت منطقى ندارد . چرا كه منظور از ارزشها عينا همان ادراكات عقلا است نه چيز ديگر ، تا بخواهد مورد بحث و بررسى قرار گيرد . و لذا ما خويشتن را از طرح مطلب و نقد آن فارغ ديده و به همين مقدار بسنده مىكنيم .
تلازم بين حكم عقل و شرع
- مىتوان گفت اين مسئله صددرصد اختصاص به اصول فقه دارد ، بخلاف مسائل پيشين كه داراى جنبههاى كلامى و اخلاقى نيز بودند . هرچند دامنهء اين بحث بسيار وسيع است ولى ما به بيان اجمالى آن اكتفا مىكنيم .
اكثر اصوليّين با اثبات ارزشهاى ذاتى براى افعال و نيز اذعان به امكان وصول و دستيابى آن براى عقل ، معتقدند كه بين حكم شارع با آنچه كه عقل به نحو مشروحى كه گذشت برآن دست مىيابد ، ملازمهء عقلى برقرار است ؛ و با اين تلازم ما مىتوانيم با استفاده از دستيافتههاى عقلانى به آسانى به احكام شرع و اصل گرديم . ولى در ميان علماى اصول افرادى نظير صاحب كتاب « الفصول فى علم الاصول » با پذيرفتن ارزشهاى ذاتى ، وجود چنين ملازمهاى را انكار دارند ؛ و اين نظريّه در ميان اصوليّين چندان طرفدار ندارد .