و مفاهيم صفات جماليّه ( يعنى صفات كماليّه مانند : عالم ، قادر ، حىّ ، سميع و . . . ) و جلاليّه ( يعنى صفات سلبيّه ، مانند : ليس بعاجز ، ليس بجاهل و . . . ) « 1 » بر او صدق مىكند و اسماء حسنى و امثال عليا « 2 » ، دارد كه اين اسماء و صفات و امثال ، همه حاكى از آن وجود واحد فرد احد هستند و با اينكه اشارهها و عبارتها ، مختلف است امّا تعدّد اين اشارات ، سبب تعدّد مشار اليه نمىشود .
پس در مقام نيز تعدّد عنوان در مجمع ، سبب تعدّد آن نمىشود ، و مجمع ، با اينكه دو اسم و عنوان دارد ، حقيقتا واحد است و لذا نمىتواند در آن واحد و نسبت به شخص واحد ، هم متعلّق امر باشد و هم متعلّق نهى .
نتيجهء سه مقدّمه ( امتناع اجتماع )
مصنّف مىگويد : نتيجه اين سه مقدّمه ، اثبات « امتناع اجتماع » است ، زيرا در مقدّمه اوّل ثابت شد كه چون بين احكام تكليفى ، تضادّ است ، در محلّ و موضوع واحد ، جمع نمىشوند .
در مقدّمه دوم بيان شد آنچه كه متعلّق امر و نهى است ، معنون است نه عنوان .
در مقدّمهء سوم گفته شد معنون ، واحد است نه متعدّد . و لذا نتيجهء منطقى سه مقدّمه مذكور ، چنين خواهد بود كه : مجمع ، واحد است و امر و نهى در يك جا ، هرچند با دو عنوان ، جمع نمىشوند و اين دليل بر « امتناع اجتماع امر و نهى » مىباشد .
* * * رابعتها : انّه « 3 » لا يكاد يكون للموجود بوجود واحد ، إلّا ماهيّة واحدة و حقيقة فاردة لا يقع في جواب السؤال عن حقيقته بما هو إلّا تلك الماهيّة ؛ فالمفهومان المتصادقان على ذاك « 4 »
هامش
( 1 ) . البته احتمال دارد كه مقصود از صفات جلاليّه در اينجا ، صفاتى باشد كه بر جلالت و عظمت و صلابت خداوند ، دلالت دارند ، مثل « قهّار » ، « منتقم » ، « جبّار » و . . .
( 2 ) . در جاى خود ثابت است كه تمام وجودات عالم ، امثال خداوند هستند ، بهخصوص انسان ، كه در اينباره حديث قدسى مىگويد : « عبدى أطعنى حتى أجعلك مثلى » .
( 3 ) . ضمير شأن .
( 4 ) . أى : الموجود الواحد .