است ، و زمانا بر معلول ( ملكيّت ) متقدّم شده است ، در « ملكيّت » كه با تقابض بعد از عقد مىآيد ، تأثير كند .
مثال 3 : عقد سلم ( سلف )
عقد سلف كه همان پيشفروشى است ( به اين معنا كه ثمن ، نقد ولى مثمن ، نسيه مىباشد ، مثل اينكه كشاورزى ، گندم چند ماه بعدش را حالا مىفروشد ) مقتضى و جزء العلّة براى تمليك و تملّك است ، نه علّت تامّه ، زيرا تنها با عقد سلف ، ملكيّت حاصل نمىشود ، بلكه حصول ملكيّت ، مشروط به قبض و اقباض ثمن است ، يعنى مشترى « ثمن » را بايد به بايع بدهد تا براى او ، ملكيّت « ما فى الذّمه » حاصل شود . در اين صورت هنگامى كه ملكيّت ( معلول ) حاصل مىشود ، مقتضى ( عقد ) از بين رفته است ، درحالىكه لازم است مقتضى بهعنوان جزء العلّة ، تقارن زمانى با معلول ( ملكيّت ) داشته باشد و گرنه تأثير امر عدمى در امر وجودى لازم مىآيد .
نتيجه : اشكال عقلى ( از بين رفتن قاعدهء فلسفى ) آنطور كه در ألسنه علما شهرت يافته ، منحصر به شرط متأخّر نيست ، بلكه در شرط متقدّم و حتّى مقتضى متقدّم هم وارد مىشود . زيرا قاعده اين است كه علّت با تمام اجزايش ، بايد تقارن زمانى با معلول داشته باشد ، و تنها رتبهء علّت ، مقدّم بر رتبهء معلول است .
اشكال عقلى در تمام عقدها ( بل فى كلّ عقد بالنسبة . . . )
مصنّف در اين عبارت اشكال عقلى مذكور را به تمام عقود تعميم مىدهد و مىگويد : نه تنها اشكال عقلى مزبور بر شرط متأخّر و شرط و مقتضى متقدّم ، لازم مىآيد ، بلكه در هر عقد نسبت به بيشتر اجزايش هم اين اشكال جريان دارد .
مثلا وقتى بايع مىگويد : « بعتك دارى بمائة دينار » ، اين عبارت از « كلمات » ، و كلمات از « حروف » تشكيل شده است ، بهطورىكه هر حرفى از حروف الفبايش ، جزء مقتضى ( و بهعنوان جزء العلّة ) است . پس در « بعت » وقتى مثلا حرف « عين » گفته مىشود ، حرف « باء » گذشته است ، و هنگام اداى حرف « تاء » ، حرف « عين » گذشته است و . . . .
همينطور وقتى كلمهء « دارى » گفته مىشود ، كلمهء « بعتك » از بين رفته است و . . .
شرح كفاية الأصول — صفحة 106
مساهمون: الشيخ اسماعيل الصالحي المازندراني
ص١٠٦