هريك از فصل و وصل ، وصل را مقدم كرده است . شارح درصدد توجيه اين دو عبارت برآمده و گفته آنجا كه فصل را مقدم نموده بر وصل براى اينست كه فصل عدمى و وصل وجودى است . فصل عطف نگرفتن دو جمله و وصل عطف گرفتن دو جمله است . و عدم ذاتا بر وجود مقدم است . در هرامر حادثى اصل عدم است . انسان و حيوان قبلا نبودند و بعد پيدا شدند . همينطور دو جمله غير معطوف بودند بعدا معطوف و پيوسته بهم شدند . پس چون فصل اصل بوده مقدم شده .
لكن لمّا كان الوصل : در اين عبارت ميخواهد علت تقدّم وصل را بر فصل بيان كند كه براى فهم آن بايد اين مقدمه را فهميد . يكى از اقسام تقابل . تقابل عدم و ملكه است . عدم و ملكه بين دو چيزى است كه يكى وجودى باشد و ديگرى عدمى ولى از شأن عدمى وجود باشد مانند حركت و سكون . كفر و ايمان . و كورى و بينائى . به انسان و يا حيوان ميتوان گفت كور . زيرا از شأن آنها اينست كه بينا باشند . ولى به ديوار و سنگ و چوب نميتوان گفت كور . فصل نيز عدم عطف جملهاى است بر جمله ديگر . با آنكه از شأن آن جمله عطف باشد .
پس بين فصل و وصل تقابل عدم و ملكه است . و هركجا تقابل باشد .
شئ وجودى به دو دليل بر عدمى مقدم است : 1 - ملكات كه وجودياتند داراى اهميت و ارزشند . شرافت از آن وجود است نه عدم . 2 - معرفت عدمى موقوف است بر وجودى . تا ايمان را نفهمند كفر را نمىفهمند ، تا حركت معنى نشود سكون معنى ندارد و تا وصل را نفهميم فصل را نمىفهميم . و دليل اول را شارح نيآورده .
بمنزلة العدم : شارح در مطول گفته بين فصل و وصل عدم و ملكه
آئين بلاغت ( شرح مختصر المعانى ) ( فارسى ) — صفحة 120
مساهمون: احمد امين شيرازى
ص١٢٠