حكايت 19 ص 267
عزيزى در اقصاى تبريز بود
حكايت 20 ص 269
يكى را چو سعدى دلى ساده بود
حكايت 21 ص 270
شنيدم كه لقمان سيهفام بود
حكايت 22 ص 270
شنيدم كه در دشت صنعا ، جنيد
حكايت 23 ص 271
يكى بربطى در بغل داشت مست
حكايت 24 ص 272
شنيدم كه در خاك « و خش » از مها
حكايت 25 ص 273
كسى مشكلى برد پيش على
حكايت 26 ص 275
گدايى شنيدم كه در تنگ جاى
حكايت 27 ص 275
يكى خوبكردار و خوشخوى بود
حكايت 28 ص 275
چنين ياد دارم كه سقاى نيل
باب پنجم حكايت 1 ص 279
شبى زيت فكرت همى سوختم
حكايت 2 ص 280
مرا در سپاهان يكى يار بود .
حكايت 3 ص 285
يكى آهنين پنجه در اردبيل
حكايت 4 ص 286
شبى كردى از درد پهلو نخفت
حكايت 5 ص 287
يكى روستائى سقط شد خرش
حكايت 6 ص 287
شنيدم كه دينارى از مفلسى
حكايت 7 ص 288
فرو كوفت پيرى پسر را به چوب
حكايت 8 ص 288
بلنداخترى نام او بختيار
حكايت 9 ص 290
چنين گفت پيش زغن كركسى
حكايت 10 ص 290
چه خوش گفت شاگرد منسوخ باف
حكايت 11 ص 291
پسربچه با مادر خويش گفت
حكايت 12 ص 293
شنيدم كه نابالغى روزه داشت
حكايت 13 ص 293
رباخوارى از نردبانى فتاد