حكايت 17 ص 187
ندانم كه گفت اين حكايت به من
حكايت 18 ص 190
شنيدم كه طى در زمان رسول
حكايت 19 ص 191
ز بنگاه حاتم يكى پيرمرد
حكايت 20 ص 192
يكى را خرى در گل افتاده بود
حكايت 21 ص 193
شنيدم كه مغرورى از كبر ، مست
باب سوم حكايت 22 ص 195
يكى را پسر گم شد از راحله
حكايت 23 ص 198
يكى زهرهء خرج كردن نداشت
حكايت 24 ص 199
جوانى به دانگى كرم كرده بود
حكايت 25 ص 200
كسى ديد صحراى محشر بخواب
حكايت 26 ص 202
شنيدم كه مردى غم خانه خورد
باب سوم حكايت 1 ص 208
شنيدم كه وقتى گدازادهيى
حكايت 2 ص 210
شنيدم كه بر لحن خنياگرى
حكايت 3 ص 211
چنين دارم از پير داننده ياد
حكايت 4 ص 214
يكى شاهدى در سمرقند داشت
حكايت 5 ص 216
چنين نقل دارم ز مردان راه
حكايت 6 ص 217
شنيدم كه پيرى شبى زنده داشت
حكايت 7 ص 219
شكايت كند نوعروسى جوان
حكايت 8 ص 220
طبيبى پريچهره در مرو بود
حكايت 9 ص 220
يكى پنجهء آهنين راست كرد :
حكايت 10 ص 220
ميان دو عمزاده وصلت فتاد
حكايت 11 ص 221
به مجنون كسى گفت : كاى نيكپى
حكايت 12 ص 222
يكى خرده بر شاه غزنه گرفت
حكايت 13 ص 223
شنيدم كه در تنگنايى شتر
حكايت 14 ص 223
قضا را من و پيرى از فارياب