ببعد ، ج 4 ، ب 1533 ببعد ، ملاحظه فرماييد ، مضمون ابيات ذيل به تمثيل مورد بحث ما سخت نزديك است :
جان ز هجر عرش اندر فاقهى * تن ز عشق خار بن چون ناقهى
جان گشايد سوى بالا بالها * در زده تن در زمين چنگالها
مثنوى ، ج 4 ، ب 1545 ، 1546 همين تشبيه را در ( فيه ما فيه ) مكرر كرده است : « آخر اين تن ، اسب تست و اين عالم ، آخر اوست و غذاى اسب ، غذاى سوار نباشد » فيه ما فيه ، طبع طهران بتصحيح نگارنده ، ص 16 .
آدمى داراى قدرت بىنهايت است ولى ضعف و ناتوانى او در مقابل شهوات نفسانى هم نهايت نمىپذيرد ، بسيارى از مردم را با صفات بلند و اخلاق ملكوتى مىبينيد كه بر سر خوراك و زن و فرزند و يا پشيزى بىمقدار با عزيزترين كسان خود بجنگ بر مىخيزند و يا نام و آوازهى بلند خويش را ، به رسوايى و ننگ باز مىآورند ، اين نمودارى است از ضعف بشر در برابر ميل و آرزوهاى نفسانى كه مولانا آن را به « سر خار » تشبيه مىفرمايد .
مصطفى آمد كه سازد هم دمى * كلمينى يا حميراء كلمى
اى حميراء اندر آتش نه تو نعل * ناز نعل تو شود اين كوه لعل
حميراء : مصغر حمراء است ، عربان « احمر » را بمعنى سپيد ( رنگ مخالف سياه ) به كار مىبردهاند ، حديث : بعثت الى الاحمر و الاسود .
بدين معنى تفسير شده است ، و از اين قبيل است : اتانى كل اسود و احمر .
يعنى سياه و سپيد . حميراء نيز بمعنى زن سپيد اندام است و از اين رو حضرت رسول اكرم ( صم ) عايشه را حميراء مىخواند ، در حديثى از پيمبر روايت مىكنند :
خذوا شطر دينكم من الحميراء . ( نيمهى دين خود را كه متعلق به كار