ناز را رويى ببايد همچو ورد * چون ندارى گرد بد خويى مگرد
زشت باشد روى نازيبا و ناز * سخت باشد چشم نابينا و درد
پيش يوسف نازش و خوبى مكن * جز نياز و آه يعقوبى مكن
حكيم غزنوى : ابو المجد مجدود بن آدم متخلص به سنايى است ( متوفى ، 535 ) كه در آثار مولويان و مثنوى مولانا ، بعنوان : « حكيم ، حكيم غزنوى » ياد مىشود . جع : مقدمهى اين ضعيف بر معارف برهان محقق ، طبع طهران ، ص كد .
يوسف ، مثالى از ولى كامل و پير است كه سمت معشوقيت و محبوبيت دارد ، يعقوب ، نمودار طالب و سالك است كه بايد بر پير عشق ورزد ، طالب تا در قيد طلب است و سالك تا راه را طى نكرده است نبايد فريفتهى و مغرور گردد و بمختصر كشف و وجد و حالتى كه از فيض پير به دو مىرسد دعوى كمال كند .
معنى مردن ز طوطى بد نياز * در نياز و فقر خود را مرده ساز
تا دم عيسى ترا زنده كند * همچو خويشت خوب و فرخنده كند
از بهاران كى شود سر سبز سنگ * خاك شو تا گل برويى رنگ رنگ
سالها تو سنگ بودى دل خراش * آزمون را يك زمانى خاك باش
سر و نكتهى قصه همين است كه مقصود از مردن طوطى ، احساس نياز و حاجت و در نتيجه تسليم و اطاعت پير است نه مردن بمعنى متداول خواه مفارقت روح از بدن و يا انحلال تركيب جسم انسانى . سنگ و خاك مثالى است از سركشى و سخت دلى و فروتنى و نرم خويى .