شب جمعه است و رسول خدا به ديدن و زيارت فرزندش حسين عليه السّلام آمده . پس حضرت فرمودند : محتشم را بياوريد . ملكى رفت و او را آورد . حضرت رسول صلّى اللّه عليه و آله متوجه او شده ، فرمود : آمدى محتشم . عرض كرد : بلى يا رسول اللّه فداى تو شوم . فرمود : بيا بالاى منبر و مرثيه كه در مصيبت فرزندم حسين عليه السّلام گفت اى بخوان . محتشم رفت و در پله اول ايستاد . حضرت فرمود : بالا بيا . رفت در پله دوم . مكرر حضرت امر مىفرمود بالا بيا . تا وقتى كه رسيد به پله نهم . آنجا ايستاد و شروع كرد به خواندن اين اشعار :
در قتلگاه چون ره آن كاروان فتاد * شور نشور واهمه را در گمان فتاد
هم بانگ نوحه غلغه در شش جهت فكند * هم گريه بر ملايك هفت آسمان فتاد
شد وحشتى كه روز قيامت ز ياد رفت * چون چشم اهلبيت بر آن كشتگان فتاد
ناگاه چشم دختر زهرا در آن ميان * بر پيكر شريف امام زمان فتاد
بىاختيار ناله « هذا حسين » از او * سرزد چنان كه آتش از او در جهان فتاد
پس با زبان پر گله آن بضعة البتول * رو كرد در مدينه كه « يا ايها الرسول »
پس رو به حضرت رسول كرده و اشاره به قبر امام حسين عليه السّلام نموده و گفت :
اين كشتهء فتاده بهامون حسين تست * وين صيد دست و پا زده در خون حسين تست
اين ماهى فتاده بدرياى خون كه هست * زخم از ستاره بر تنش افزون حسين تست
اين شاه كم سپاه كه با خيل اشك و آه * خرگه از اين جهان زده بيرون حسين تست
در اين وقت ملكى آمد و گفت : محتشم ديگر مخوان كه نزديك است رسول خدا مدهوش شود . از آن پس ديدم كه رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله رداى خود را بر دوش محتشم انداخت .
من در اين انديشه بودم كه معلوم مىشود كه مراثى من ، در پيشگاه حضرت رسول صلّى اللّه عليه و آله مورد قبول واقع نشده كه به من التفاتى نفرمودند . در اين حال ديدم كه حوريهاى آمد نزد حضرت رسول صلّى اللّه عليه و آله و گفت : حضرت صديقه طاهره و فاطمهء زهراء عليها السّلام مىفرمايد كه :
مقبل هم از مراثى و اشعار خود بخواند . پس من رفتم و در برابر منبر ايستادم پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود : بالا بيا ، رفتم در پله اول ايستادم . فرمود بالا بيا . مكرر تا رفتم در پله هشتم . آنگاه فرمودند : بخوان . من شروع كردم به خواندن اشعارى كه مشعر بر قتال و جدال حضرت بود ، تا رسيدم به اين شعر و گرم خواندن اين چند شعر شدم :
نه ذو الجناح دگر تاب استقامت داشت * نه سيد الشهدا بر جدال طاقت داشت
هوا ز باد مخالف چو قيرگون گرديد * عزيز فاطمه از اسب سرنگون گرديد