تخطي إلى المحتوى الرئيسي

گنجينه اخلاق ( جامع الدرر فاطمى ) ( فارسى ) — صفحة 232

مساهمون:

ص٢٣٢
حكايت مىكند از يكى از ثقات تلامذه آقاى بهبهانى كه گفت : روزى مردى حلل و زيور و طلاى زيادى آورد خدمت آقا . داد كه در راه خير صرف كنند و نقل كرد كه خود را نصرانى معرفى كرده بوده و از نصارا دخترى گرفته بود . لذا پنهانى بر حضرت سيد الشهدا گريه مىكرد عيالش . بر حال او مطلع شد او نيز اسلام آورد . چون آن دختر وفات كرد ، اقوامش به رسم نصارا او را با زينت دفن كردند . شوهرش گفت : شب رفتم و قبر او را نبش كردم كه جنازه‌اش را مخفيانه به كربلاى معلا نقل كنم ، ديدم در قبرش مرد سبيل درازى مىباشد . حيران شده و تعجب كردم . پس در خواب ديدم كه به من گفتند كه : اين مرد فلان عشار است كه او را از كربلا بالاى سر حضرت منتقل به اينجا كرديم و عيال تو را آنجا برديم . گفت : حال آمدم و زينت دختر را از سرداب بالاى سر باز كردم و آوردم خدمت شما . آقا گرفتند و بر فقرا قسمت فرمودند . « 1 »

وحشى بافقى

غرض ميل است با هر ذره رقّاص * كشد هر ذره را تا مقصد خاص رساند گلشنى را تا به گلشن * دواند گلخنى را تا به گلخن . « 2 »

دفن وزير در مشهد موسى بن جعفر عليهما السّلام

صاحب « كشف الغّمه » على بن عيسى حكايت فرموده كه : سلطان بغداد وزيرى را در مشهد مقدس موسى بن جعفر عليه السّلام دفن نمود . متولّى آن آستانه در خواب ديد كه دودى بلند شد و حرم را پر كرد . حضرت امام موسى عليه السّلام فرمودند : بيرون بريد اين خبيث را كه مرا اذيت مىكند . پس متولى ، خواب خود را به سلطان بغداد نوشت و او آمد و با متولى ، شب مخفيانه قبر او را شكافتند ، غير از خاكستر چيزى در قبر نديدند . « 3 » بيت :
اى دل اندر راه جانان خسته و كاهل مباش * چست و چابك باش و چالاكى كن و عاطل مباش
هامش
( 1 ) . همان . ( 2 ) . همان . ( 3 ) . كبريت احمر ص 76 .