به حقّ پروردگارم كه داخل شدم در بهشت عدن و عفو كرد مرا خدا و گناهانم را بخشيد .
فأبشروا اليوم أولياء علي * و توالوا الوصي حتى الممات
بشارت دهيد امروز دوستان على را و تا دم مرگ ملازم دوستى وصى پيغمبر باشيد
ثم من بعده توالوا بنيه * واحدا بعد واحد بالصفات
پس بعد از او ، اولادهاى او را دوست بداريد يكى بعد از ديگرى .
اشعار شيخ آذرى رحمه اللّه در مناقب اهل بيت عليهم السّلام
منّت خداى را كه مطيع پيمبرم * فرمانبر قضاى خداوند اكبرم
زانها نِيَم كه حسن فروشم به مال و زر * تقوا است زينت من و زهد است زيورم
توحيد ، بَحر باشد و تن ، همچو كشتى است * جان ، ناخداى كشتى و عقل است لنگرم
تا من ، عزيز مصر وجود خود آمدم * آمد ز روم ، باج ولايت ز قيصرم
آفاق را به تيغ توكّل ، گرفتهام * نى راغب سپاه و نه محتاج لشكرم
تا من ببستهام كمر فقر بر ميان * از تاج فقر ، طعنهزن تخت سنجرم
غوّاص عقل ، راه به كُنهم نمىبرد ، * كز فقر ، بحر نور صفايست گوهرم
اطراف عالم از نفس من معطّر است * زيرا پر آتش است درون همچو مجمرم
ز انها نِيَم كه پاى ز دامن ، فرو كشم * گر فى المثل چو كوه نِهى تيغ بر سرم
افلاك را چو نقطهء مركز ، وسط نشين * اقطاب را به منزلهء خطّ محورم
يأجوج حادثات جهان را چه اعتبار * با من كه در شكوه چو سدّ سكندرم
در خورد همتّم بود از دخل روزگار * از باختر وظيفه خورد تا به خاورم
همچون كتابتم ز سخن طبع فربه است * همچون قلم چه باك كه خوانند لاغرم
اين طاس كعبتين فلك بر بساط خاك * در روزهاى روز و شب افكنده شش درم
از آفتاب همّت من ، مهر ذرّهايست * گر ذرّهاى ندانمش از ذرّه كمترم
آنجا كه بحر همّت من ، موج مىزند * پيداست تا چه قدر ، بود بحر زاخرم
همچون زمين ، به صورت اگر مفلسيم ليك * چون آسمان ، بگوهر معنى توانگرم
هم بوى مىفروشم و هم نور مىدهم * خوشبوى و نوربخش چو شمع معنبرم
از خسروان روى زمين تنگ آمدم * تا من گداى حضرت ساقى كوثرم