اشعار فيض كاشانى
گمان مبر كه تو را آفريده حق باطل * گمان مدار تو را ساخت كردگار عبث
تو آمدى به جهان تا روى بر جانان * بكوش تا برسى ، خويش را مدار عبث
تو جان هر دو جهانى و مقصد ايجاد * عزيز من چه كنى خويش را تو خوار عبث
تو خويش را مفروش اى پسر ارزان * كه بهر جنّتى و مىروى به نار عبث
گرانبها و عزيز الوجود و بىبدلى * مشو چنين سبك و بىبهاء و خوار عبث « 1 »
فتأمّل : عزيز من تأمّل كن لاابالىوار قدم بر مدار و با نظر دقت نگران باش تا گول خود سازى عجوزهء غدّار و مكّار دنيا را نخورى كه اگر هدف خود را فقط دنيا قرار دادى و خامت عاقبت او را جز خدا نداند . خلقپرستى را بگذار و خداپرست باش ؛ چنان كه در امور دنيا احتياط مىكنى در امر آخرت نيز محتاط باش .
شعر شيخ الرئيس
بنه رستم تكلّف را نبينى تا تأسف را * به زر مفروش يوسف را كزين سودا زيان بينى
تكلّفها را از ميان بردار تا تأسّفها نبينى . خلق را از نظر بردار و خدا را در نظر گير پس خواهى نخواهى خلق را رها خواهى كرد طوعا و كرها سوى او مىروى ، إلى اللّه المصير إلى اللّه ترجعون را ناچار شنيدهاى . عزيز من ! بعد از جدائى از خلق كه را دارى جز اينكه سروكارت با خدا است . رشته طولانى است از خداوند مسئلت مىنمايم عمل اين پير غافل را موافق گفتار و نوشتهاش قرار دهد . بفضله و منّه .
عربية فارسية
فالق الآفاق من فوق الحجاب * كرد با داود پيغمبر خطاب
گفت هر چيزى كه هست اندر جهان * خوب و زشت و آشكارا و نهان
جمله را يا بى عوض الّا مرا * بىعوض يا بى و بىهمتا مرا
چون عوض نبود مرا بى من مباش * من بسم جان تو جان و تن مباش
ناگزير تو منم اى حلقهگير * يك نفس غافل مباش از ناگزير
هامش
( 1 ) - « ديوان فيض » ، ص 89 .