خور و خواب و خشم و شهوت شَغَبست و جهل و ظلمت * حَيَوان خبر ندارد ز جهان آدميت
بحقيقت آدمى باش و گر نه مرغ باشد * كه همى سخن بگويد به زبان آدميت
طيران مرغ ديدى تو ز پاى بند شهوت * بدر آى تا ببينى طيران آدميت
مگر آدمى نبودى كه اسير ديو ماندى * كه فرشته ره ندارد به مكان آدميت
اگر اين درنده خوئى ز طبيعتت بميرد * همه عمر زنده باشى به روان آدميت « 1 »
سعدى گويد :
توانگرى نه به مال است پيش اهل كمال * كه مال تا لب گورست بعد از آن اعمال
به چشم و گوش و زبان آدمى نباشد كس * كه هست صورت ديوار را همين تمثال
نصيحت همه عالم چو باد در قفس است * به پيش مردم نادان چو آب در غربال « 2 »
مرحوم حاج ميرزا حبيب اللّه خراسانى گويد :
خوبى به خوش اندامى و شيرين ذَقَنى نيست * حُسن آيت روح است به نازك بدنى نيست
اين حُسن قبولى است خدا داده به خوبان * از موهبت غيب كه جانى است تنى نيست « 3 »
اين مُخمّس از ديگرى است
علم و عمل اى دوست به مائىّ و منى نيست * هر شيشهء گلرنگ عقيق يَمَنى نيست
هر كس ببرش « 4 » خرقه اويس قَرَنى نيست * خوبى به خوشاندامى و سيمين ذَقَنى نيست
حسن آيت روحست به نازك بدنى نيست
هامش
( 1 ) - كليات سعدى ، ص 563 .
( 2 ) - كليات سعدى ، ص 453 .
( 3 ) - « ديوان ميرزا حبيب اللّه خراسانى » ص 73 .
( 4 ) - كه به بر .