تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 61

مساهمون:

ص٦١
مرغ بىاندازه چون شد در قفص * گفت حق بر جان فسون خواند و قصص
بر عدمها كان ندارد چشم و گوش * چون فسون خواند همىآيد به جوش
از فسون او عدمها زود زود * خوش معلق مىزند سوى وجود
باز بر موجود افسونى چو خواند * زو دو اسبه در عدم موجود راند

[ تجلّيات الهى در مراتب مختلف ]

گفت در گوش گل و خندانش كرد * گفت با سنگ و عقيق كانش كرد
گفت با جسم آيتى تا جان شد او * گفت با خورشيد تا رخشان شد او
باز در گوشش دمد نكته‌ى مخوف * در رخ خورشيد افتد صد كسوف
تا به گوش ابر آن گويا چه خواند * كاو چو مشك از ديده‌ى خود اشك راند
تا به گوش خاك حق چه خوانده است * كاو مراقب گشت و خامش مانده است

[ ترديد ، موجب پريشانى روح است ]

در تردد هر كه او آشفته است * حق به گوش او معما گفته است
تا كند محبوسش اندر دو گمان * آن كنم كاو گفت يا خود ضد آن
هم ز حق ترجيح يابد يك طرف * ز آن دو يك را بر گزيند ز آن كنف

[ رهايى از نفسانيات ، آدمى را از ترديد مىرهاند و قابليّت فهم اسرار ربانى را پديد مىآورد ]

گر نخواهى در تردد هوش جان * كم فشار اين پنبه اندر گوش جان
تا كنى فهم آن معماهاش را * تا كنى ادراك رمز و فاش را

[ گوش باطنى ، جايگاه وحى الهى است و وحى ، شعورى مرموز است ]

پس محل وحى گردد گوش جان * وحى چه بود گفتنى از حس نهان

[ حواس باطنى ، غير از حواس ظاهرى است ]

گوش جان و چشم جان جز اين حس است * گوش عقل و گوش ظن زين مفلس است

[ جبر عشاق به معنى جبر مصطلح نيست ( مسأله جبر و اختيار از ديدگاه عارفانه ) ]

لفظ جبرم عشق را بىصبر كرد * و آن كه عاشق نيست حبس جبر كرد

[ جبر عشاق ، به معنى معيّت است ]

اين معيت با حق است و جبر نيست * اين تجلى مه است اين ابر نيست
ور بود اين جبر جبر عامه نيست * جبر آن اماره‌ى خودكامه نيست

[ تفاوت جبر عاشقانه و جبر عاميانه ]

جبر را ايشان شناسند اى پسر * كه خدا بگشادشان در دل بصر
غيب و آينده بر ايشان گشت فاش * ذكر ماضى پيش ايشان گشت لاش
اختيار و جبر ايشان ديگر است * قطره‌ها اندر صدفها گوهر است
هست بيرون قطره‌ى خرد و بزرگ * در صدف آن در خرد است و سترگ
طبع ناف آهو است آن قوم را * از برون خون و درونشان مشكها
تو مگو كاين مايه بيرون خون بود * چون رود در ناف مشكى چون شود
تو مگو كاين مس برون بد محتقر * در دل اكسير چون گيرد گهر
اختيار و جبر در تو بد خيال * چون در ايشان رفت شد نور جلال
نان چو در سفره ست باشد آن جماد * در تن مردم شود او روح شاد
در دل سفره نگردد مستحيل * مستحيلش جان كند از سلسبيل
قوت جان است اين اى راست خوان * تا چه باشد قوت آن جان جان

[ عظمت انسان كامل ]

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 61 | جلال الدين الرومي