تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 59

مساهمون:

ص٥٩
هر كه را باشد ز سينه فتح باب * او ز هر شهرى ببيند آفتاب

[ حقيقت ، آشكار است امّا آدمى در حجاب است ]

حق پديد است از ميان ديگران * همچو ماه اندر ميان اختران

[ تمثيل براى بيت پيشين ]

دو سر انگشت بر دو چشم نه * هيچ بينى از جهان انصاف ده
گر نبينى اين جهان معدوم نيست * عيب جز ز انگشت نفس شوم نيست
تو ز چشم انگشت را بردار هين * و آن گهانى هر چه مىخواهى ببين
نوح را گفتند امت كو ثواب * گفت او ز آن سوى و استغشوا ثياب
رو و سر در جامه‌ها پيچيده‌ايد * لا جرم با ديده و ناديده‌ايد

[ حقيقت انسان ، بصيرت و انديشه است ]

آدمى ديد است و باقى پوست است * ديد آن است آن كه ديد دوست است

[ كور باد چشمى كه حضرت معشوق را نبيند ! ]

چون كه ديد دوست نبود كور به * دوست كاو باقى نباشد دور به

[ ادامهء حكايت آمدن رسول روم تا . . . ]

چون رسول روم اين الفاظ تر * در سماع آورد شد مشتاق‌تر
ديده را بر جستن عمر گماشت * رخت را و اسب را ضايع گذاشت
هر طرف اندر پى آن مرد كار * مىشدى پرسان او ديوانه‌وار
كاين چنين مردى بود اندر جهان * وز جهان مانند جان باشد نهان
جست او را تاش چون بنده بود * لا جرم جوينده يابنده بود
ديد اعرابى زنى او را دخيل * گفت عمر نك به زير آن نخيل
زير خرما بن ز خلقان او جدا * زير سايه خفته بين سايه‌ى خدا

يافتن رسول روم عمر را خفته در زير درخت

آمد او آن جا و از دور ايستاد * مر عمر را ديد و در لرز اوفتاد
هيبتى ز آن خفته آمد بر رسول * حالتى خوش كرد بر جانش نزول
مهر و هيبت هست ضد همدگر * اين دو ضد را ديد جمع اندر جگر
گفت با خود من شهان را ديده‌ام * پيش سلطانان مه و بگزيده‌ام
از شهانم هيبت و ترسى نبود * هيبت اين مرد هوشم را ربود
رفته‌ام در بيشه‌ى شير و پلنگ * روى من ز يشان نگردانيد رنگ
بس شده‌ستم در مصاف و كارزار * همچو شير آن دم كه باشد كار زار
بس كه خوردم بس زدم زخم گران * دل قوى تر بوده‌ام از ديگران
بىسلاح اين مرد خفته بر زمين * من به هفت اندام لرزان چيست اين