بحث جان اندر مقامى ديگر است * بادهى جان را قوامى ديگر است
آن زمان كه بحث عقلى ساز بود * اين عمر با بو الحكم هم راز بود
چون عمر از عقل آمد سوى جان * بو الحكم بو جهل شد در حكم آن
سوى حس و سوى عقل او كامل است * گر چه خود نسبت به جان او جاهل است
بحث عقل و حس اثر دان يا سبب * بحث جانى يا عجب يا بو العجب
ضوء جان آمد نماند اى مستضى * لازم و ملزوم و نافى مقتضى
ز آن كه بينايى كه نورش بازغ است * از دليل چون عصا بس فارغ است
تفسير وَ هُوَ مَعَكُمْ أَيْنَ ما كُنْتُمْ
[ مفهوم معيّت ]
بار ديگر ما به قصه آمديم * ما از آن قصه برون خود كى شديم
گر به جهل آييم آن زندان اوست * ور به علم آييم آن ايوان اوست
ور به خواب آييم مستان وىايم * ور به بيدارى به دستان وىايم
ور بگرييم ابر پر زرق وىايم * ور بخنديم آن زمان برق وىايم
ور به خشم و جنگ عكس قهر اوست * ور به صلح و عذر عكس مهر اوست
ما كهايم اندر جهان پيچ پيچ * چون الف او خود چه دارد هيچ هيچ
سؤال كردن رسول روم از عمر از سبب ابتلاى ارواح با اين آب و گل اجساد
[ حكمت تعلق روح به جسم ]
گفت يا عمر چه حكمت بود و سر * حبس آن صافى در اين جاى كدر
آب صافى در گلى پنهان شده * جان صافى بستهى ابدان شده
گفت تو بحثى شگرفى مىكنى * معنيى را بند حرفى مىكنى