در دلش تاويل چون ترجيح يافت * طبع در حيرت سوى گندم شتافت
[ تمثيل براى ابيات پيشين ]
باغبان را خار چون در پاى رفت * دزد فرصت يافت ، كالا برد تفت
چون ز حيرت رست باز آمد به راه * ديد برده دزد رخت از كارگاه
ربنا إنا ظلمنا گفت و آه * يعنى آمد ظلمت و گم گشت راه
[ غلبهء تقدير الهى بر تدبير بندگان ]
پس قضا ابرى بود خورشيد پوش * شير و اژدرها شود زو همچو موش
من اگر دامى نبينم گاه حكم * من نه تنها جاهلم در راه حكم
[ دعا ، دفع بلاى مقدّر مىكند ]
اى خنك آن كاو نكو كارى گرفت * زور را بگذاشت او زارى گرفت
گر قضا پوشد سيه همچون شبت * هم قضا دستت بگيرد عاقبت
گر قضا صد بار قصد جان كند * هم قضا جانت دهد درمان كند
اين قضا صد بار اگر راهت زند * بر فراز چرخ خرگاهت زند
از كرم دان اين كه مىترساندت * تا به ملك ايمنى بنشاندت
اين سخن پايان ندارد گشت دير * گوش كن تو قصهى خرگوش و شير
پاى واپس كشيدن خرگوش از شير چون نزديك چاه رسيد
چون كه نزد چاه آمد شير ديد * كز ره آن خرگوش ماند و پا كشيد
گفت پا واپس كشيدى تو چرا * پاى را واپس مكش پيش اندر آ
گفت كو پايم كه دست و پاى رفت * جان من لرزيد و دل از جاى رفت
رنگ رويم را نمىبينى چو زر * ز اندرون خود مىدهد رنگم خبر
[ پى بردن به احوال درون از احوال و آثار ظاهرى ]
حق چو سيما را معرف خوانده است * چشم عارف سوى سيما مانده است
رنگ و بو غماز آمد چون جرس * از فرس آگه كند بانگ فرس
بانگ هر چيزى رساند زو خبر * تا بدانى بانگ خر از بانگ در
گفت پيغمبر به تمييز كسان * مرء مخفى لدى طى اللسان
رنگ رو از حال دل دارد نشان * رحمتم كن مهر من در دل نشان
رنگ روى سرخ دارد بانگ شكر * بانگ روى زرد باشد صبر و نكر
[ عروض مرگ و حال انسانها ]
در من آمد آن كه دست و پا برد * رنگ رو و قوت و سيما برد
آن كه در هر چه در آيد بشكند * هر درخت از بيخ و بن او بر كند
در من آمد آن كه از وى گشت مات * آدمى و جانور جامد نبات
اين خود اجزايند كليات از او * زرد كرده رنگ و فاسد كرده بو