تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 54

مساهمون:

ص٥٤
تا جهان گه صابر است و گه شكور * بوستان گه حله پوشد گاه عور
آفتابى كاو بر آيد نارگون * ساعتى ديگر شود او سر نگون
اختران تافته بر چار طاق * لحظه لحظه مبتلاى احتراق
ماه كاو افزود ز اختر در جمال * شد ز رنج دق او همچون خيال
اين زمين با سكون با ادب * اندر آرد زلزله‌ش در لرز تب
اى بسا كه زين بلاى مرده‌ريگ * گشته است اندر جهان او خرد و ريگ
اين هوا با روح آمد مقترن * چون قضا آيد و با گشت و عفن
آب خوش كاو روح را همشيره شد * در غديرى زرد و تلخ و تيره شد
آتشى كاو باد دارد در بروت * هم يكى بادى بر او خواند يموت
حال دريا ز اضطراب و جوش او * فهم كن تبديلهاى هوش او
چرخ سر گردان كه اندر جستجوست * حال او چون حال فرزندان اوست
گه حضيض و گه ميانه گاه اوج * اندر او از سعد و نحسى فوج فوج
از خود اى جزوى ز كلها مختلط * فهم مىكن حالت هر منبسط
چون كه كليات را رنج است و درد * جزو ايشان چون نباشد روى زرد
خاصه جزوى كاو ز اضداد است جمع * ز آب و خاك و آتش و باد است جمع
اين عجب نبود كه ميش از گرگ جست * اين عجب كاين ميش دل در گرگ بست

[ زندگى يعنى هماهنگى ميان اضداد ]

زندگانى آشتى ضدهاست * مرگ آن كاندر ميانشان جنگ خاست

[ سازگارى ميان اضداد ]

لطف حق اين شير را و گور را * الف داده ست اين دو ضد دور را

[ فناى جهان ]

چون جهان رنجور و زندانى بود * چه عجب رنجور اگر فانى بود

[ رجوع به حكايت نخچيران و شير ]

خواند بر شير او از اين رو پندها * گفت من پس مانده‌ام زين بندها

پرسيدن شير از سبب پاى واپس كشيدن خرگوش

شير گفتش تو ز اسباب مرض * اين سبب گو خاص كاين استم غرض
گفت آن شير اندر اين چه ساكن است * اندر اين قلعه ز آفات ايمن است

[ اهميت خلوت نشينى ]

قعر چه بگزيد هر كى عاقل است * ز آن كه در خلوت صفاهاى دل است
ظلمت چه به كه ظلمتهاى خلق * سر نبرد آن كس كه گيرد پاى خلق

[ رجوع به حكايت نخچيران و شير ]

گفت پيش آ زخمم او را قاهر است * تو ببين كان شير در چه حاضر است
گفت من سوزيده‌ام ز آن آتشى * تو مگر اندر بر خويشم كشى
تا به پشت تو من اى كان كرم * چشم بگشايم به چه در بنگرم