تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كنوز الحكمة ( فارسى ) — صفحة 170

مساهمون:

ص١٧٠
شود از اين‌ها - كه مىگويند كه راهبر آن دين‌اند - يك ساعت ، اگر يك روز بنشيند ، چندان مشغلهء دنيا بيند ، كه هزار بار مشغول‌تر و سرگردان‌تر شود از آنكه بوده باشد . و اگر در مشغلهء دنيا نباشد ، و دعوى برّى و راهبرى و دانشمندى كند ، چندان بدعت و ضلالت و تعصّب و بغض و حسد مسلمانان در دل او كارند ، كه اگر خواهد كه با راه راست آيد نتواند كرد . آن « قوت حلال » نيز بشنو ! اگر كسى كه خداى تعالى بازو اين فضل بكند ، اگر كسى باشد كه او را اين درد گرفته باشد تا قوت حلال به دست آرد - و چنين روزگار مىبيند كه آب از جوى به صد حيلت و حجّت حلال مىتوانند خورد ، از بس شبهات بسيار و هرگونه كه در ميان مسلمانان افتاده است - اگر كسى را درد آن بگيرد كه مرا مىبايد تا قوت حلال خود از حلال سازم ، برخيزد و به نزديك دانشمندى شود ، اگر به نزديك شيخى « 1 » شود تا من از او پرسم تا چون كنم ، كه اين قوت من حلال باشد ؟ ! چون يك‌بار و دو بار به نزديك وى شد ، و در سيرت و احوال و خوردن او نگريست ، گويد : الحمد للّه ! كه من بارى از اين نمىخورم ، كه اين از گوشت خوك حرام‌تر است ! كارهاى ما امروز اغلب بر اين جمله است . بر اين سخن مرا حكايتى ياد آمد : روزى از ياران معتمد سپهسالارى به لشكر خود باز رسيد ؛ نزديك ما آمد . مرا گفت : مرا كارى عظيم پيش آمد كه از همه علماء ، و مشايخ ، و پارسايان سير شدم ! گفتم : سبب چيست ؟ گفت : در سراى مستجب بودم ؛ فلانى كه او را شيخ الشيوخ گويند ، و فلانى كه او را خواجه امام خوانند ، ايشان درآمدند ، و گفتند : نيك است كه تو امروز در اينجايى ! كه چند روز است تا اين خواجه عميد ما را چيزى فرموده است ، و امروز و فردا مىكند ، و به ما نمىرساند ! از جهت ما شفاعت ببايد كرد تا امروز ما را گسيل كنند ، كه ما يك ماه است تا اينجا بمانده‌ايم از جهت اين حكايت ! و امروز و فردا ، و اين ساعت و آن ساعت مىكنند ! اكنون ترا شفاعتى ببايد كرد ، تا ما را از بند اين سخن بيرون آرند . گفتم : نيك آمد - گفت : من در باب ايشان سخنى بگفتم ؛ خواجه عميد مستجب گفت : هنوز ايشان را گسيل نكرده‌اند ؟ ! مردى كه موكّل بود گفت : ازآنجاكه تو فرموده‌اى بسيار شكنجه كرديم ؛ هيچ بنداد ! گفت : برويد ، و شكنجه سخت‌تر كردن كنيد ! تا اين خواجه امام ، و اين شيخ از بند بيرون آيند ! گفت : مگر شكنجه نه سخت مىكنيد ؟ ! آن موكّلان گفتند : شكنجه بر سرش نهاديم ، و طشت پرآتش بر سينهء وى نهاديم ! ندانيم تا سختر از اين چگونه كنيم ؟ !
هامش
( 1 ) - د : شخصى .
كنوز الحكمة ( فارسى ) — صفحة 170 | احمد بن ابو الحسن النامقي الجامي (ژنده پيل)