خود رفته بود براى چرانيدن گوسفندان ، و قضا را حمزه سه روز در كوه و صحرا گشته ، شكارى به دست وى نيامده بود ، گرسنه و تشنه و غضبناك به مكّه رسيد ، در اثناى راه كنيز عبداللَّه جذعان ، حمزه را ديد ، گفت كه : يا حمزه ، نمىدانى كه با برادر زادهء تو چه كار كردند ، و با وجود اين ، تو را شكار چه كار آيد ! و اين عار را به كجا برى ؟ ! حمزه از سخن آن كنيز متغيّر شد و اندام او به لرزه افتاد و با غضب به خانه آمده ، چون بسيار گرسنه بود طعامى حاضر نمودند ، و چشم حمزه به عيالش افتاد و او را گريان ديد ، سبب گريه را پرسيد ، زن گفت : يا اباعماره ، چرا گريه نكنم و حال آنكه آنچه با نور ديدهء تو و برادر زادهات كردهاند ، كسى به هيچ يتيمى از يتيمان و ضعيفى از ضعيفان روا ندارد ؛ ابوجهل و جمعى از سُفَها « 1 » بر سر وى ريختند و اينقدر به او اذيت كردند كه در پيشانيَش خون برآمد و جارى شد ، نه تو حاضر بودى و نه عمّش ابوطالب . حمزه اين كلام را شنيده ، لقمهء نانى كه در دست داشت به زمين گذاشت و كمان خود را برداشته ، به طلب حضرت بيرون رفت ، او را در مسجدالحرام نشان دادند ، چون حمزه داخل مسجدالحرام شد ، ديد كه حضرت در پيش خانهء كعبه نشسته و سر به زانو نهاده ، حمزه پيش رفت ، گفت : السّلامُ علَيكَ يَابنَ أخي ، چرا مهمومى ؟ آن حضرت آهى كشيده ، آب از ديدهء مبارك فرو ريخت و فرمود : بگذار بى كسى را كه نه مادر دارد نه پدر ، و نه برادرى و نه ياورى و نه غمگسارى . حمزه كه اين سخن را شنيد گريان شد و از جهت انتقام به جانب ابوجهل روان شد ، در موضعى به او برخورد كه با جمعى از اعاظِم « 2 » و اشراف نشسته بود ، چون به وى رسيد گفت كه : اى ناكس دون ، چرا برادر زادهء مرا دشنام دادى ؟ و كمانى كه در دست داشت بى مُحابا « 3 » بر سر وى زد به نحوى كه سر وى شكست و خون از او جارى شد ، و آن ملعون را بلند كرده به زمين زد ، خواست كه سرش را از تنش جدا نمايد قريش جمع شده التماس نمودند و او را از دست حمزه رها كردند ، و قسمها خورده ، عهد و پيمان بستند كه ديگر جسارتى به آن حضرت ننمايند ؛ و حمزه آن وقت
هامش
( 1 ) - سُفَهاء : جمع سفيه به معنى نادان و كم عقل . لغت نامه .
( 2 ) - اعاظِم : جمع اعْظَم ، بزرگتران . لغت نامه .
( 3 ) - بىمُحابا : بىپروا ، بىملاحظه . لغت نامه .