فاطمه عليها السلام را مىگفت : تو ايشان را شير مده . و مروى است كه چون امام حسن عليه السلام متولّد شد و قنداقهء او را خدمت خاتم الانبياءء صلى الله عليه و آله آوردند آن حضرت لبان خود را به دهان او كرد ، امام حسن عليه السلام لبان آن حضرت را مىمكيد .
ايضاً در بعضى از كتب معتبره روايت كردهاند كه امّ الفضل ، زن عبّاس بن عبدالمطّلب ، به رسول خدا صلى الله عليه و آله عرض كرد كه من در خواب ديدم كه پارهاى از تن تو در دامن من بود . حضرت فرمود : إنشاءاللَّه فرزندى از براى فاطمه بهم خواهد رسيد ، تو متكفّل تربيت او خواهى شد . پس در آن زودى حسن عليه السلام متولّد شد ، آن حضرت او را به امّ الفضل داد كه به شيرِ قثم ، پسر عبّاس ، آن حضرت را شير دهد « 1 » .
الطاف الهيّه : مروى است كه دحيهء كلبى مردى بود خوش صورت و صاف طينت ، و او مردى بود كه به رسول خدا صلى الله عليه و آله اخلاص بى حد داشت ، و خودش تاجر بود ، هر وقت كه از سفر معاودت مىكرد خدمت فخر كاينات مىآمد و تحفهء چند از ميوه و غيره كه مقتضاى زمان و مكان بود از جهت حسنين عليهما السلام مىآوردى ؛ و هر وقت كه خدمت پيغمبر صلى الله عليه و آله مىرسيد حسنين عليهما السلام نزد او مىآمدند و دست در گريبان و آستين او مىكردند ، و جبرئيل عليه السلام گاهى خدمت آن حضرت مىآمد به صورت دحيهء كلبى . روزى رسول خدا صلى الله عليه و آله در مسجد نشسته بود و جبرئيل به صورت دحيه نزد آن حضرت بود ، حسنين عليهما السلام داخل مسجد شدند ، چون جبرئيل را تصوّر دحيه نمودند گستاخانه در او آويختند و دست در گريبان و آستين او مىكردند ، رنگ حضرت نبوى صلى الله عليه و آله از مشاهدهء اين حالت برافروخت ، به اعتبار شرم از جبرئيل عليه السلام خواست كه ايشان را دور كند ، جبرئيل گفت : يا رسولاللَّه ( صلى الله عليه و آله ) ، چرا ايشان را دور مىكنى ؟ فرمود كه ايشان تو را نمىشناسند و تو را دحيه تصوّر كردهاند ، حرمت تو را بجا نمىآورند و گستاخانه با تو سلوك مىكنند ، جبرئيل عليه السلام گفت : يا رسولاللَّه ( صلى الله عليه و آله ) ، مكرّر اتّفاق افتاده كه فاطمه عليها السلام در تهجّد يا در خواب بوده و ايشان در گهواره بيدار شدهاند ، چون خواستهاند كه گريه
هامش
( 1 ) - بحار 43 / 242 ب 11 ح 14 و 43 / 255 ب 11 ؛ العددالقويّة / 35 .