كه از آن فقط معنى اطلاق بدون تعيين مستفاد مىگردد مانند « در خرابات مغان نيست چو من شيدايى » كه مراد مطلق شيدا مىباشد .
چهارم ياى تخصيص : مانند « ساز آباد خدايا دل ويرانى را » يعنى خداوندا مخصوصا دل ويران را آباد گردان . پنجم ياى شرط و جزا : كه گاهى بعد از شرط و جزا هر دو آيد مانند :
« گر امروز بودى خداوند جاه * نكردى خود از كبر بر وى نگاه » .
ششم ياى تمنا : كه در مقام حسرت در آخر فعل ماضى ملحق مىسازند مانند چه بودى اگر چنين شدى . هفتم ياى استمرار :
كه در آخر صيغه ماضى در آورند و دلالت بر استمرار صدور فعل مىكند مانند فلان هر روز نزد من آمدى . هشتم ياى اضافه : كه در ميان مضاف و مضاف اليه واقع شود درصورتىكه حرف آخر مضاف الف و يا واو باشد مانند خداى شما و بناى شهر و روى فلان . نهم ياى تعظيم : مانند :
« ببرد دل ز كفم دوش مجلس آرايى * سهى قدى سمن اندام ماه سيمايى »
دهم ياى تحقير : مانند :
« يار دارد سر صيد دل حافظ ياران * شاهبازى به شكار مگسى مىآيد »
كه ياى شاهبازى براى تعظيم و ياى مگسى براى تحقيرست . يازدهم ياى زائد :
يعنى يايى كه اگر آن را حذف كنند تغييرى در معنى لفظ حاصل نشود مانند بگشاى و بگشا .
دوازدهم ياى منقلب از الف : ساكن ما قبل آخر كلمه مانند اعتماد و اعتميد و كتاب و كتيب كه الف ساكن را بياى مجهول بدل كردهاند . در زبان فارسى حرف يا گاه بالف بدل شود مانند يرمغان و ارمغان و گاه بلام مانند ناى و نال بمعنى نى و گاه بها مانند شايگان و شاهگان .
ى
(
y
) ع . حرفى است از حروف هجا و از حروف زيادات و از حروف مد و لين مىباشد و گاه كنايه از متكلم مجرور واقع مىشود خواه مذكر بود و يا مؤنث مانند ثوبى و غلامى و درين صورت هم ساكن تلفظ مىگردد و هم مفتوح و در ندا ممكن است حذف آن چنان كه مىگويند : يا قوم و يا عباد بكسر ميم و دال يعنى اى قوم من و اى بندگان من و هرگاه بعد از الف واقع گردد آن را فتحه مىدهند مانند عصاى و رحاى و همچنين است هرگاه بعد از ياى جمع واقع شود كقوله تعالى :
وَ ما أَنْتُمْ بِمُصْرِخِيَّ
. و گاه ى كنايه از متكلم منصوب واقع مىگردد و درين صورت نونى قبل از آن زياد مىكنند كه آن را نون وقايه مىگويند . مانند ضربنى زيد :
زد من را زيد اگرچه اين نون در جاهاى مخصوص در متكلم مجرور هم درمىآيد از قبيل منى و عنى و لدنى . و قسمى ديگر از ى ياء تانيث است مانند افعلى و حبلى و عطشى و ذكرى و ياء تثنيه مانند رجلين و ياء جمع رجلين و ياء تصغير مانند رجيل . و در زبان تازى گاه ى بدل از واو مىباشد مانند ميزان و غازى و ادلى كه جمع دلو بود و قيام و حياض و ثياب و سيد و جز آن . و بدل از همزه مانند ذيب و ذئب و از حرف مضاعف مانند امليت و امللت و قصيت و قصصت و تظنيت و تظننت . و بدل از نون :
مانند اناسى و اناسين و دينار و دنار . و بدل از عين : مانند ضفادى و ضفادع . و بدل از با :
مانند ثعالى و ثعالب . و بدل از سين : مانند خامى و خامس . و از ثاء مانند ثالى و ثالث .
و بدل از جيم : مانند شيرة و شجرة . و بدل از ميم : مانند ايما و اما .
يا
(
y
) پ . كلمهايست كه در ترديد استعمال مىكنند مانند يا با من باش و يا با او و بمعنى خواه و گرنه نيز مىآيد . و يا بخت يا تخت : يعنى خدايا بخت بده و گرنه تخت كه مراد تخت غسال است و كنايه از مرك .
يا
(
y
) ع . حرفى است موضوع براى ندا بمعنى اى .
يا
(
y
) ا . ع . شير باقى ماندهء در پستان زن . ج : يايات .
ياء
(
y '
) ا . پ . مأخوذ از تازى - گوشهء كمان .
يأاءى
(
ya ' 'i
) ع . ج . يؤيؤ .
ياب
(
y b
) ا . ص . پ . روى و سيما و صورت . و نابود و ضايع و فانى و بىفايده و بيهوده و هرزه و ناچيز و بىثمر و بىحاصل و بىسود .
ياب
(
y b
) پ . ح م . يابيدن . ص .
يابنده و پيداكننده مانند بارياب يعنى كسى كه اذن دخول در دربار پادشاهى حاصل كرده و مىتواند بحضور برود . و راهياب : پيدا كننده راه . و راهياب شدن : پيدا كردن راه . و كامياب : آنكه آرزوى خود را دريافته است . و نيكبخت و سعادتمند . و ناياب : چيزى كه يافت نشود .
يابا
(
y b
) ص . پ . يابنده .
يابان
(
y b n
) ا . پ . دشت و بيابان و صحرا . و موضع شهر .
يابانى
(
y b ni
) ص . پ . وحشى و دشتى .
يابر
(
y ber
) ا . ب . عوض و پاداش . و سيورغال و دهى كه پادشاه براى وجه معيشت به كسى مىدهد .
يابس
(
y bes
) ص . ع . خشك ج : يبس .
يابس مزاج
(
y bes - mez j
)