شريك در وضع زندگانى . و همحال شدن :
شريك شدن و مصاحب و همدم شدن .
همحجره
(
ham - hojre
) ا پ . دو و يا چند نفر كه در يك حجره بسر برند هر يك همحجرهاند مر ديگرى را .
همخانگى
(
ham - x nagi
) ا .
پ . بسر بردن در يك خانه و هممنزلى . و همخانگى كردن : بسر بردن و زيست كردن با ديگرى .
همخانه
(
ham - x ne
) ا . پ .
دو و يا چند نفر كه در يك خانه باشند هر يك همخانهاند مر ديگرى را و هممنزل و يار و رفيق و شريك و شوى و شوهر و زن . و همخانه مسيح : آفتاب .
همخداوند
(
ham - xod vand
) ا . پ . دو و يا چند نفر كه داراى يك خداوند باشند هر يك هم خداوند باشند مر ديگرى را و خواجهتاش و همدرس و همخدمت .
و مخالف و واژگونه و بر خلاف و ضد و نقيض .
و كرسى بزرگى كه مردم بر آن تكيه مىكنند .
همخدمت
(
ham - xedmat
) ا .
پ . دو و يا چند نفر كه در يك جا خدمت كنند هر يك همخدمتاند مر ديگرى را .
همخرج
(
ham - xarj
) ا . پ .
دو و يا چند نفر كه مخارج خوراك و ديگر گذرانهاى آنها با هم باشد هر يك همخرج است مر ديگران را .
همخوابگى
(
ham - x bagi
) ا . پ . واو معدوله - خوابيدن با هم . و همخوابگى كردن : با هم خوابيدن و نيز مجامعت كردن .
همخوابه
(
ham - x be
) ا .
پ . واو معدوله - همبستر و هر يك از زن و شوى همخوابهاند مر ديگرى را .
همخواه
(
ham - x h
) ص . پ .
واو معدوله - آنكه هر چيزى را در همه وقت مىخواهد . و همشهرى .
همخوند
(
ham - xond
) ا . پ .
واو معدوله - خواجهتاش و هماور و هم درس و همخدمت . و مخالف و واژگون و نقيض و ضد . ر . همخداوند .
همخوى
(
ham - xuy
) و (
ham - xoy
) ا . پ . واو مجهول - داراى يك خوى و يك عادت و يك وضع و يك طبيعت .
همد
(
hamd
) و (
homd
) م .
ع . همد همدا و همدا و همودا .
ر . همود .
همداستان
(
ham - d st n
) ا .
پ . دو و يا چند نفر كه پيوسته با هم سخن كنند و صحبت دارند و راز يك ديگر را بهم گويند هر يك همداستاناند مر ديگرى را .
و راضى و شاكر . و موافق و پيرو يكديگر و همراز . و خرسند و شكرگزار و حقشناس و شكرگزارى و خرسندى و رضائيت .
همداستانى
(
ham - d st ni
) ا .
خراج و باج .
همداماد
(
ham - d m d
) ا .
داماد و دو و يا چند نفر كه هر يك يك خواهرى را بزناشويى گرفته باشند هر كدام همداماد است مر ديگرى را . و خويشاوندى از ازدواج .
همدامان
(
ham - d m n
) ا .
پ . دو كس كه هر يك خواهرى را بزناشويى خود در آورد همدامان است مر آن ديگرى را .
همدان
(
hamd n
) ا . ع .
نام قبيلهاى از تازيان يمن .
همدان
(
hamad n
) ا . پ .
نام شهرى در عراق عجم .
همدانى
(
hamad ni
) ص .
پ . منسوب بهمدان .
همدبستان
(
ham - dabest n
) ا . پ . همدرس و همشاگردى .
همدة
(
hamdat
) ا . ع . سكته .
همدرد
(
ham - dard
) ا . پ .
شريك در اندوه و غم و غصه و رفيق در محنت و رنج و خسارت و داراى يك خيال .
همدردى
(
ham - dardi
) ا .
پ . همخيالى و همدلى .
همدرس
(
ham - dars
) ا . پ .
دو و يا چند نفر شاگرد كه داراى يك درس و سبق باشند با هم همدرس مىباشند .
همدست
(
ham - dast
) ا . پ .
شريك و رفيق و متفق و آنكه مىنشيند و معاشرت مىكند با ديگرى و برابر و مساوى در زور و قوت و در قدرت و درشان و شوكت و عظمت .
همدستان
(
ham - dast n
) م . ف .
پ . دست بدست .
همدستان
(
ham - dast n
) ا . پ .
ج . همداستان . و ج . همدست يعنى شركا و رفقا .
همدستى
(
ham - dasti
) ا . پ .
شراكت و انبازى و معاونت و دست بدست هم دادن .
همدگر
(
ham - degar
) م . ف .
پ . همديگر .
همدل
(
ham - del
) ا . پ . متحد و متفق . و يك جهت و داراى يك راى و يك انديشه و يك خيال و دوست صميمى و موافق .
همدلى
(
ham - deli
) ا . پ . هم خيالى و همرايى و يكجهتى و داراى يك عقيده بودن .
همدم
(
ham - dam
) ا . پ . هم نفس و رفيق مصاحب و مونس و دوست . و زوج و شوهر . و پياله شرابخورى . و در صيد كردن مرواريد هر يك از دو نفر را گويند كه برابر هم مىتوانند دم را نگاهدارند و حبس نفس كنند و چون يكى از دو نفر غوص كرد همينكه دم آن تمام شد فورا آن را بالا