تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ نفيسى ( فارسى ) — صفحة 3962

مساهمون:

ص٣٩٦٢
شريك در وضع زندگانى . و همحال شدن : شريك شدن و مصاحب و همدم شدن .

همحجره

(
ham - hojre
) ا پ . دو و يا چند نفر كه در يك حجره بسر برند هر يك هم‌حجره‌اند مر ديگرى را .

همخانگى

(
ham - x nagi
) ا . پ . بسر بردن در يك خانه و هم‌منزلى . و هم‌خانگى كردن : بسر بردن و زيست كردن با ديگرى .

همخانه

(
ham - x ne
) ا . پ . دو و يا چند نفر كه در يك خانه باشند هر يك هم‌خانه‌اند مر ديگرى را و هم‌منزل و يار و رفيق و شريك و شوى و شوهر و زن . و همخانه مسيح : آفتاب .

هم‌خداوند

(
ham - xod vand
) ا . پ . دو و يا چند نفر كه داراى يك خداوند باشند هر يك هم خداوند باشند مر ديگرى را و خواجه‌تاش و هم‌درس و هم‌خدمت . و مخالف و واژگونه و بر خلاف و ضد و نقيض . و كرسى بزرگى كه مردم بر آن تكيه مىكنند .

همخدمت

(
ham - xedmat
) ا . پ . دو و يا چند نفر كه در يك جا خدمت كنند هر يك هم‌خدمت‌اند مر ديگرى را .

هم‌خرج

(
ham - xarj
) ا . پ . دو و يا چند نفر كه مخارج خوراك و ديگر گذرانهاى آنها با هم باشد هر يك هم‌خرج است مر ديگران را .

همخوابگى

(
ham - x bagi
) ا . پ . واو معدوله - خوابيدن با هم . و هم‌خوابگى كردن : با هم خوابيدن و نيز مجامعت كردن .

همخوابه

(
ham - x be
) ا . پ . واو معدوله - هم‌بستر و هر يك از زن و شوى هم‌خوابه‌اند مر ديگرى را .

همخواه

(
ham - x h
) ص . پ . واو معدوله - آنكه هر چيزى را در همه وقت مىخواهد . و هم‌شهرى .

همخوند

(
ham - xond
) ا . پ . واو معدوله - خواجه‌تاش و هماور و هم درس و هم‌خدمت . و مخالف و واژگون و نقيض و ضد . ر . هم‌خداوند .

همخوى

(
ham - xuy
) و (
ham - xoy
) ا . پ . واو مجهول - داراى يك خوى و يك عادت و يك وضع و يك طبيعت .

همد

(
hamd
) و (
homd
) م . ع . همد همدا و همدا و همودا . ر . همود .

همداستان

(
ham - d st n
) ا . پ . دو و يا چند نفر كه پيوسته با هم سخن كنند و صحبت دارند و راز يك ديگر را بهم گويند هر يك هم‌داستان‌اند مر ديگرى را . و راضى و شاكر . و موافق و پيرو يكديگر و هم‌راز . و خرسند و شكرگزار و حق‌شناس و شكرگزارى و خرسندى و رضائيت .

همداستانى

(
ham - d st ni
) ا . خراج و باج .

همداماد

(
ham - d m d
) ا . داماد و دو و يا چند نفر كه هر يك يك خواهرى را بزناشويى گرفته باشند هر كدام همداماد است مر ديگرى را . و خويشاوندى از ازدواج .

همدامان

(
ham - d m n
) ا . پ . دو كس كه هر يك خواهرى را بزناشويى خود در آورد هم‌دامان است مر آن ديگرى را .

همدان

(
hamd n
) ا . ع . نام قبيله‌اى از تازيان يمن .

همدان

(
hamad n
) ا . پ . نام شهرى در عراق عجم .

همدانى

(
hamad ni
) ص . پ . منسوب بهمدان .

همدبستان

(
ham - dabest n
) ا . پ . هم‌درس و هم‌شاگردى .

همدة

(
hamdat
) ا . ع . سكته .

همدرد

(
ham - dard
) ا . پ . شريك در اندوه و غم و غصه و رفيق در محنت و رنج و خسارت و داراى يك خيال .

همدردى

(
ham - dardi
) ا . پ . هم‌خيالى و هم‌دلى .

همدرس

(
ham - dars
) ا . پ . دو و يا چند نفر شاگرد كه داراى يك درس و سبق باشند با هم همدرس مىباشند .

همدست

(
ham - dast
) ا . پ . شريك و رفيق و متفق و آنكه مىنشيند و معاشرت مىكند با ديگرى و برابر و مساوى در زور و قوت و در قدرت و درشان و شوكت و عظمت .

همدستان

(
ham - dast n
) م . ف . پ . دست بدست .

همدستان

(
ham - dast n
) ا . پ . ج . همداستان . و ج . همدست يعنى شركا و رفقا .

همدستى

(
ham - dasti
) ا . پ . شراكت و انبازى و معاونت و دست بدست هم دادن .

همدگر

(
ham - degar
) م . ف . پ . همديگر .

همدل

(
ham - del
) ا . پ . متحد و متفق . و يك جهت و داراى يك راى و يك انديشه و يك خيال و دوست صميمى و موافق .

همدلى

(
ham - deli
) ا . پ . هم خيالى و هم‌رايى و يك‌جهتى و داراى يك عقيده بودن .

همدم

(
ham - dam
) ا . پ . هم نفس و رفيق مصاحب و مونس و دوست . و زوج و شوهر . و پياله شراب‌خورى . و در صيد كردن مرواريد هر يك از دو نفر را گويند كه برابر هم مىتوانند دم را نگاهدارند و حبس نفس كنند و چون يكى از دو نفر غوص كرد همين‌كه دم آن تمام شد فورا آن را بالا