تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ نفيسى ( فارسى ) — صفحة 3062

مساهمون:

ص٣٠٦٢
- مأخوذ از تازى - قوه‌اى كه تركيب مىكند بعضى صور را به بعض ديگر و چيزهاى ديده و ناديده و راست و دروغ را در دماغ نقش مىكند و بندور نيز گويند .

متخيم

(
motaxayyem
) ص . ع . كسى كه خيمه مىزند و چادر بر مىافراشد .

متداءم

(
motad 'em
) ص . ع . متهم و بدنام و رسوا .

متداءم

(
motad 'em
) ص . ع . فراهم آورده و انبوهى كرده شده .

متدابر

(
motad ber
) ص . ع . از يكديگر گذشته و مر يكديگر را ترك كرده و پشت داده و از هم اعراض كرده .

متداثر

(
motad ser
) ص . ع . رسم و نقش پاى كهنه .

متداخل

(
motad xel
) ص . ع . درج كرده و در ميان نشانده و در ميان ديگرى در آورده و يا در آمده .

متداخل

(
motad xel
) ص . پ . - مأخوذ از تازى - داخل شدهء درهم و درج شده . و باصطلاح حساب : هر عددى كه عاد كند عدد ديگر را مانند عدد 2 و 4 و عدد 3 و 6 و جز آن .

متدارس

(
motad res
) ص . ع . هم درس و هم سبق .

متدارك

(
motad rek
) ص . ع . مقرون و پيوسته و ملازم و غير منقطع .

متدارك

(
motad rak
) و (
matad rck
) ا . ع باصطلاح عروض قافيهء از شعر كه در آن دو حرف متحرك ميان دو حرف ساكن واسطه باشد مانند متفاعلن و فعولن فعل و فعول فل .

متدارك

(
motad rek
) ص . ع . درك كننده و دريابنده . و بدست آورده و متصرف و دريافت شده .

متداعك

(
motad 'ek
) ص . ع . بهم آميختهء در جنك .

متداعى

(
motad 'i
) ص . ع . مشغول بمنازعه و خصومت . و از طرفين تحريك و تحريض شده . و چيستان گوينده . و آنكه پيش مىآيد و تهديد مىكند دشمن را . و ديوارى كه ترس از ويرانى آن باشد . و آنكه شرط قبول مىكند و مىپذيرد .

متداف

(
motad ff
) ص . ع . به روى يكديگر نشيننده . و به روى ديگرى بالا رونده .

متدافع

(
motad fe '
) ص . ع . مشغول بدفع و راندگى . و هجوم آورندهء بر ديگرى . و رانندهء كسى را در جنك .

متدافن

(
motad fen
) ص . ع . مشغول بدفن ديگرى . و راضى به پنهان كردن در ميان خودشان .

متدافى

(
motad fi
) ص . ع . عاقل و زيرك . و بنوبت گيرنده . و ستورى كه از سنگينى بار متزلزل باشد .

متداق

(
motad qq
) ص . ع . دقيق و هوشيار در شماره .

متداكس

(
motad kes
) ص . ع . بسيار و فراوان . و دشوارخوى از مردم .

متداكى

(
motad ki
) ص . ع . گرد آينده . و زحمت دهنده . و راننده .

متدالح

(
motad leh
) ص . ع . دو نفر و يا زيادتر كه بارى را به روى چوب انداخته و با هم حمل كنند .

متدامج

(
motad mej
) ص . ع . يكديگر را يارىكننده .

متدامل

(
motad mel
) ص . ع . با يكديگر آشتىكننده .

متدانى

(
motad ni
) ص . ع . نزديك و پهلوى يكديگر .

متداول

(
motad val
) ص . ع . و اگر ديده از حالى بجالى . و برخورد شدهء به اين طرف و آن طرف و خميده شدهء براست و چپ .

متداول

(
motad vel
) ص . ع . گروهى كه چيزى را دست بدست مىگردانند و نوبت بنوبت فرا مىگيرند .

متداول

(
motad vel
) ص . پ . - مأخوذ از تازى - رايج و روان و معمول . و معلوم . و متداول شدن : رايج شدن و معمول شدن . و متداول كردن : معمول و رايج كردن .

متداولة

(
motadavelatan
) ف . پ . - مأخوذ از تازى - با نوبت و بطور تناوب .

متداوله

(
motad vele
) ص . پ . - مأخوذ از تازى - رايج و روان و معمول . و معلوم و رسمى و معهود .

متداوم

(
motad vem
) ص . ع . كسى كه لازم گيرد و پايدار ماند . و كسى يا چيزى كه بگردد .

متداومة

(
motad vamat
) ا . ع . دايره و دور .

متداوى

(
motad vi
) ص . ع . آنكه خويشتن را دارو كند .

متداين

(
motad yen
) ص . ع . بهمديگر وام دهنده .

متدبر

(
motadabber
) ص . ع . كسى كه از روى آگاهى انديشه مىكند . و آنكه درست دريافت مىكند . و آنكه به خوبى مىآرايد و ترتيب مىدهد .

متدبق

(
motadabbeq
) ص . ع . شكار شدهء با دبق .

متدثر

(
motadasser
) ص . ع . آنكه بالاپوش بر خود مىپيچد . و آنكه دثار مىپوشد . و بر جهندهء بر پشت اسب براى نشستن .