- مأخوذ از تازى - قوهاى كه تركيب مىكند بعضى صور را به بعض ديگر و چيزهاى ديده و ناديده و راست و دروغ را در دماغ نقش مىكند و بندور نيز گويند .
متخيم
(
motaxayyem
) ص . ع .
كسى كه خيمه مىزند و چادر بر مىافراشد .
متداءم
(
motad 'em
) ص . ع .
متهم و بدنام و رسوا .
متداءم
(
motad 'em
) ص . ع .
فراهم آورده و انبوهى كرده شده .
متدابر
(
motad ber
) ص . ع .
از يكديگر گذشته و مر يكديگر را ترك كرده و پشت داده و از هم اعراض كرده .
متداثر
(
motad ser
) ص . ع .
رسم و نقش پاى كهنه .
متداخل
(
motad xel
) ص . ع .
درج كرده و در ميان نشانده و در ميان ديگرى در آورده و يا در آمده .
متداخل
(
motad xel
) ص . پ .
- مأخوذ از تازى - داخل شدهء درهم و درج شده . و باصطلاح حساب : هر عددى كه عاد كند عدد ديگر را مانند عدد 2 و 4 و عدد 3 و 6 و جز آن .
متدارس
(
motad res
) ص . ع .
هم درس و هم سبق .
متدارك
(
motad rek
) ص . ع .
مقرون و پيوسته و ملازم و غير منقطع .
متدارك
(
motad rak
) و (
matad rck
) ا . ع باصطلاح عروض قافيهء از شعر كه در آن دو حرف متحرك ميان دو حرف ساكن واسطه باشد مانند متفاعلن و فعولن فعل و فعول فل .
متدارك
(
motad rek
) ص . ع .
درك كننده و دريابنده . و بدست آورده و متصرف و دريافت شده .
متداعك
(
motad 'ek
) ص . ع .
بهم آميختهء در جنك .
متداعى
(
motad 'i
) ص . ع .
مشغول بمنازعه و خصومت . و از طرفين تحريك و تحريض شده . و چيستان گوينده . و آنكه پيش مىآيد و تهديد مىكند دشمن را . و ديوارى كه ترس از ويرانى آن باشد . و آنكه شرط قبول مىكند و مىپذيرد .
متداف
(
motad ff
) ص . ع .
به روى يكديگر نشيننده . و به روى ديگرى بالا رونده .
متدافع
(
motad fe '
) ص . ع .
مشغول بدفع و راندگى . و هجوم آورندهء بر ديگرى . و رانندهء كسى را در جنك .
متدافن
(
motad fen
) ص . ع .
مشغول بدفن ديگرى . و راضى به پنهان كردن در ميان خودشان .
متدافى
(
motad fi
) ص . ع .
عاقل و زيرك . و بنوبت گيرنده . و ستورى كه از سنگينى بار متزلزل باشد .
متداق
(
motad qq
) ص . ع .
دقيق و هوشيار در شماره .
متداكس
(
motad kes
) ص . ع .
بسيار و فراوان . و دشوارخوى از مردم .
متداكى
(
motad ki
) ص . ع .
گرد آينده . و زحمت دهنده . و راننده .
متدالح
(
motad leh
) ص . ع .
دو نفر و يا زيادتر كه بارى را به روى چوب انداخته و با هم حمل كنند .
متدامج
(
motad mej
) ص . ع .
يكديگر را يارىكننده .
متدامل
(
motad mel
) ص . ع .
با يكديگر آشتىكننده .
متدانى
(
motad ni
) ص . ع .
نزديك و پهلوى يكديگر .
متداول
(
motad val
) ص . ع .
و اگر ديده از حالى بجالى . و برخورد شدهء به اين طرف و آن طرف و خميده شدهء براست و چپ .
متداول
(
motad vel
) ص . ع .
گروهى كه چيزى را دست بدست مىگردانند و نوبت بنوبت فرا مىگيرند .
متداول
(
motad vel
) ص . پ .
- مأخوذ از تازى - رايج و روان و معمول .
و معلوم . و متداول شدن : رايج شدن و معمول شدن . و متداول كردن : معمول و رايج كردن .
متداولة
(
motadavelatan
) ف . پ .
- مأخوذ از تازى - با نوبت و بطور تناوب .
متداوله
(
motad vele
) ص . پ .
- مأخوذ از تازى - رايج و روان و معمول .
و معلوم و رسمى و معهود .
متداوم
(
motad vem
) ص . ع .
كسى كه لازم گيرد و پايدار ماند . و كسى يا چيزى كه بگردد .
متداومة
(
motad vamat
) ا . ع .
دايره و دور .
متداوى
(
motad vi
) ص . ع .
آنكه خويشتن را دارو كند .
متداين
(
motad yen
) ص . ع .
بهمديگر وام دهنده .
متدبر
(
motadabber
) ص . ع .
كسى كه از روى آگاهى انديشه مىكند . و آنكه درست دريافت مىكند . و آنكه به خوبى مىآرايد و ترتيب مىدهد .
متدبق
(
motadabbeq
) ص . ع .
شكار شدهء با دبق .
متدثر
(
motadasser
) ص . ع .
آنكه بالاپوش بر خود مىپيچد . و آنكه دثار مىپوشد . و بر جهندهء بر پشت اسب براى نشستن .