كسى كه كم مىكند از كناره و رنده مىكند و مىتراشد كنارهء چيزى را .
متحوى
(
motahavvi
) ص . ع .
جمع كرده و فراهم آورده . و شامل شده و مشمول . و حلقه شده و مدور .
متحير
(
motahayyer
) ص . ع .
سرگشته و آشفته و حيران و آواره و راندهء از جاى . و آب جارى شده . و آب برگشتهء از گرداب . و جاى پر شدهء از آب . و تاريك چشم .
متحير
(
motahayyer
) ص . پ .
- مأخوذ از تازى - آشفته و سرگردان و سرگشته و پرواش و حيران و متعجب و سراسيمه . و كوكب متحير : كوكب سيار . و متحير شدن : آشفته و سرگردان شدن و سراسيمه گشتن .
متحيز
(
motahayyez
) ص . ع .
جمع شده و مجتمع گشته . و فرار كردهء از دشمن .
متحيزة
(
motahayyezat
) ص . ع .
مار حلقه زده و بر خود پيچيده .
متحيش
(
motahayyec
) ص . ع .
ترسيده و ترسيده شده و ترسانيده شده و رميده .
و شتاب دونده . و افزون شده . و سرشار .
متحيض
(
motahayyez
) ص . ع .
زن بازماندهء از نماز در ايام حيض .
متحيف
(
motahayyef
) ص . ع .
كسى كه مىتراشد و كم مىكند چيزى را از كرانهء وى .
متحين
(
motahayyen
) ص . ع .
وقت رفته و زمان گذشته . و هلاك شده و فوت شده . و آنكه منتظر وقت طعام خود باشد .
متخ
(
matx
) م . ع . متخ فى الشئ متخا ( از باب فتح و نصر ) : استوار شد در آن چيز و پائيد آن چيز را . و متخت الجرادة فى الارض : دنب فرو برد آن ملخ در زمين جهت خايه نهادن . و متخ بسلحه : ريخ زد . و نيز متخ : از جاى بركندن . و گائيدن . و زدن . و دور ساختن . و بلند برآمدن .
متخ
(
motexx
) ص . ع . آنكه خمير ترش در خمير مىنهد و نيكو خمير كننده .
متخاتل
(
motax tel
) ص . ع .
يكديگر را فريبنده .
متخادع
(
motax de '
) ص . ع .
آنكه خود را فريب خورده نمايد و نباشد . و يكديگر را فريب دهنده .
متخاذل
(
motax zel
) ص . ع .
متنفر و كسى كه از اعانت ديگرى كراهت داشته باشد . و سست پاى .
متخارج
(
motax rej
) ص . ع .
كسى كه مخارج گروه هم سفر را مىگيرد و جمع مىكند تا در زمان مسافرت آنها خرج كند . و دو نفر شريكى كه يكى خانهء بنا شده و ديگرى زمين را بگيرد .
متخازر
(
motax zer
) ص . ع .
كسى كه يك چشم را تنگ كند تا نگاهش تيز شود .
متخاسى
(
motax si
) ص . ع .
با يكديگر سگاندازىكننده .
متخاشى
(
motax ci
) ص . ع .
ترسان و ترسو و جبان و ترسناك .
متخاصر
(
motax ser
) ص . ع .
دست يكديگر را گيرندهء در رفتن .
متخاصل
(
motax sel
) ص . ع .
با يكديگر گرو بستهء در تيراندازى .
متخاصم
(
motax sem
) ص . ع .
خصومت كننده و با همديگر جنك كننده .
متخاصم
(
motax sem
) ا . پ .
- مأخوذ از تازى - خصم و دشمن و حريف در ادعا .
متخاصمين
(
motax semayn
) ا . پ . - مأخوذ از تازى - مدعى و مدعى عليه .
متخاطر
(
motax ter
) ص . ع .
با يكديگر گرو بسته .
متحاطئ
(
motax te '
) ص . ع .
قابل و سزاوار خطا و تقصير .
متخاف
(
motax ff
) ص . ع چست و چالاك و سبك . و متخافف .
متخافت
(
motax fef
) ص . ع .
خوانندهء به آواز پست .
متخافف
(
motax fef
) ص . ع .
سبك و چالاك و شتاب و متخاف .
متخال
(
motax ll
) ص . ع .
با يكديگر دوستىكننده .
متخالج
(
motax lej
) ص . ع .
خلندهء در دل و اثر كنندهء در دل .
متخالس
(
motax les
) ص . ع .
ربايندهء از يكديگر .
متخالع
(
motax le '
) ص . ع .
زن و شوى از هم جدائى كننده و سوگند شكنندهء ميان همديگر .
متخالف
(
motax lef
) ص . ع .
مقابل و روبرو و مغاير و ناموافق . و متخالف الابعاد : روبرو و مقابل يكديگر .
متخالل
(
motax lel
) ص . ع .
مهربان و بسيار دوست .
متخامص
(
mot xames
) ص . ع .
متفرق و يكسو . و گوشهنشين . و برداشته شده . و ادا كنندهء وام . و شبى كه تاريكى آن در نزديك سحر تنك شده باشد .
متخاوش
(
motax vec
) ص . ع .
لاغر .
متخاوص
(
motax ves
) ص . ع .
كسى كه چشم را فرو خوابانيده تيز نگرد بسوى چيزى .
متخاوض
(
motax vez
) ص . ع .