تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ نفيسى ( فارسى ) — صفحة 3059

مساهمون:

ص٣٠٥٩
كسى كه كم مىكند از كناره و رنده مىكند و مىتراشد كنارهء چيزى را .

متحوى

(
motahavvi
) ص . ع . جمع كرده و فراهم آورده . و شامل شده و مشمول . و حلقه شده و مدور .

متحير

(
motahayyer
) ص . ع . سرگشته و آشفته و حيران و آواره و راندهء از جاى . و آب جارى شده . و آب برگشتهء از گرداب . و جاى پر شدهء از آب . و تاريك چشم .

متحير

(
motahayyer
) ص . پ . - مأخوذ از تازى - آشفته و سرگردان و سرگشته و پرواش و حيران و متعجب و سراسيمه . و كوكب متحير : كوكب سيار . و متحير شدن : آشفته و سرگردان شدن و سراسيمه گشتن .

متحيز

(
motahayyez
) ص . ع . جمع شده و مجتمع گشته . و فرار كردهء از دشمن .

متحيزة

(
motahayyezat
) ص . ع . مار حلقه زده و بر خود پيچيده .

متحيش

(
motahayyec
) ص . ع . ترسيده و ترسيده شده و ترسانيده شده و رميده . و شتاب دونده . و افزون شده . و سرشار .

متحيض

(
motahayyez
) ص . ع . زن بازماندهء از نماز در ايام حيض .

متحيف

(
motahayyef
) ص . ع . كسى كه مىتراشد و كم مىكند چيزى را از كرانهء وى .

متحين

(
motahayyen
) ص . ع . وقت رفته و زمان گذشته . و هلاك شده و فوت شده . و آنكه منتظر وقت طعام خود باشد .

متخ

(
matx
) م . ع . متخ فى الشئ متخا ( از باب فتح و نصر ) : استوار شد در آن چيز و پائيد آن چيز را . و متخت الجرادة فى الارض : دنب فرو برد آن ملخ در زمين جهت خايه نهادن . و متخ بسلحه : ريخ زد . و نيز متخ : از جاى بركندن . و گائيدن . و زدن . و دور ساختن . و بلند برآمدن .

متخ

(
motexx
) ص . ع . آنكه خمير ترش در خمير مىنهد و نيكو خمير كننده .

متخاتل

(
motax tel
) ص . ع . يكديگر را فريبنده .

متخادع

(
motax de '
) ص . ع . آنكه خود را فريب خورده نمايد و نباشد . و يكديگر را فريب دهنده .

متخاذل

(
motax zel
) ص . ع . متنفر و كسى كه از اعانت ديگرى كراهت داشته باشد . و سست پاى .

متخارج

(
motax rej
) ص . ع . كسى كه مخارج گروه هم سفر را مىگيرد و جمع مىكند تا در زمان مسافرت آنها خرج كند . و دو نفر شريكى كه يكى خانهء بنا شده و ديگرى زمين را بگيرد .

متخازر

(
motax zer
) ص . ع . كسى كه يك چشم را تنگ كند تا نگاهش تيز شود .

متخاسى

(
motax si
) ص . ع . با يكديگر سگ‌اندازىكننده .

متخاشى

(
motax ci
) ص . ع . ترسان و ترسو و جبان و ترسناك .

متخاصر

(
motax ser
) ص . ع . دست يكديگر را گيرندهء در رفتن .

متخاصل

(
motax sel
) ص . ع . با يكديگر گرو بستهء در تيراندازى .

متخاصم

(
motax sem
) ص . ع . خصومت كننده و با همديگر جنك كننده .

متخاصم

(
motax sem
) ا . پ . - مأخوذ از تازى - خصم و دشمن و حريف در ادعا .

متخاصمين

(
motax semayn
) ا . پ . - مأخوذ از تازى - مدعى و مدعى عليه .

متخاطر

(
motax ter
) ص . ع . با يكديگر گرو بسته .

متحاطئ

(
motax te '
) ص . ع . قابل و سزاوار خطا و تقصير .

متخاف

(
motax ff
) ص . ع چست و چالاك و سبك . و متخافف .

متخافت

(
motax fef
) ص . ع . خوانندهء به آواز پست .

متخافف

(
motax fef
) ص . ع . سبك و چالاك و شتاب و متخاف .

متخال

(
motax ll
) ص . ع . با يكديگر دوستىكننده .

متخالج

(
motax lej
) ص . ع . خلندهء در دل و اثر كنندهء در دل .

متخالس

(
motax les
) ص . ع . ربايندهء از يكديگر .

متخالع

(
motax le '
) ص . ع . زن و شوى از هم جدائى كننده و سوگند شكنندهء ميان همديگر .

متخالف

(
motax lef
) ص . ع . مقابل و روبرو و مغاير و ناموافق . و متخالف الابعاد : روبرو و مقابل يكديگر .

متخالل

(
motax lel
) ص . ع . مهربان و بسيار دوست .

متخامص

(
mot xames
) ص . ع . متفرق و يكسو . و گوشه‌نشين . و برداشته شده . و ادا كنندهء وام . و شبى كه تاريكى آن در نزديك سحر تنك شده باشد .

متخاوش

(
motax vec
) ص . ع . لاغر .

متخاوص

(
motax ves
) ص . ع . كسى كه چشم را فرو خوابانيده تيز نگرد بسوى چيزى .

متخاوض

(
motax vez
) ص . ع .
فرهنگ نفيسى ( فارسى ) — صفحة 3059 | على اكبر نفيسى ( ناظم الأطبا )