مستنصح
(
mostanseh
) ص . ع .
آن كه از كسى نصيحت مىخواهد . و آن كه ناصح مىشمارد كسى را .
مستنصر
(
mostanser
) ص . ع .
يارى خواهنده . و المستنصر بالله : لقب ابو جعفر منصور پسر بزرگ الظاهر سى و ششمين خليفه از نژاد عباس كه پس از شانزده سال و يازده ماه خلافت در سال 640 وفات يافت .
مستنصف
(
mostansef
) ص . ع .
كسى كه تمام حق خود را از ديگرى مىگيرد .
مستنصل
(
mostansel
) ص . ع .
بيرون آورنده و حاصلكننده . و گرمائى كه مىافگند خار خشك بهمى را .
مستنض
(
mostanezz
) ص . ع .
آن كه نيكوئى و احسان مىخواهد .
مستنطق
(
mostanteq
) ص . ع .
خداوند تبارك و تعالى كه گويا مىگرداند . و با هم مكالمهكننده . و آنكه سخن كردن مىخواهد .
مستنطق
(
mostanteq
) ص . پ .
مأخوذ از تازى - استنطاقكننده .
مستنظر
(
mostanzer
) ص . ع .
مهلت خواهنده . و آنكه مهلت مىخواهد .
مستنعت
(
mostane't
) ص . ع .
آنكه طلب صفت كردن مىكند .
مستنغج
(
mostanqej
) ص . ع .
كسى و يا چيزى كه موجب خشم مىگردد و خشم را بر مىانگيزاند .
مستنفد
(
mostanfed
) ص . ع .
خالىكننده . و آنكه خرج مىكند و صرف مىنمايد زور و قوت خود را .
مستنفر
(
mostanfar
) و (
mostanfer
) و
مستنفرة
(
mostanferat
) ص . ع .
ترسيده و رميده . قوله تعالى :
حُمُرٌ مُسْتَنْفِرَةٌ
.
مستنفض
(
mostanfez
) ص . ع .
آنكه جماعتى را براى تفحص دشمن مىفرستد .
مستنفق
(
mostanfeq
) ص . ع .
آنكه خرج مىكند مال را .
مستنفه
(
mostanfeh
) ص . ع .
آرام .
مستنقذ
(
mostanqez
) ص . ع .
آزادكننده و رهاننده .
مستنقش
(
mostanqec
) ص . ع .
نقاش و مصور .
مستنقص
(
mostanqes
) ص . ع .
خريدارى كه كم كردن بهاى چيزى را مىخواهد .
مستنقع
(
mostanqa '
) ا . ع . جاى گرد آمدن و جمع شدن آب . و جاى غسل كردن از آبگير . و پستانى كه وقت دوشيدن تهى گردد و وقت فرو گذاشتن پر شير .
مستنقع
(
mostanqa '
) ص . ع .
برگرديده رنگ . و در آب نهاده و خيسانيده شده . و گرد آمدهء از آب .
مستنقع
(
mostanqe '
) ص . ع .
آب ايستاده و فراهم آمده . و آب زرد شدهء متغير گشته . و آواز بلند شده . و آخرين نفس در وقت بيرون آمدن روح .
مستنقه
(
mostanqeh
) ص . ع .
آنكه دريافت مىكند و مىفهمد . و جستجوكننده و تفحصكننده . و پرسنده و سؤالكننده .
مستنكح
(
mostankeh
) ص . ع .
آنكه زناشوئى مىكند . و آنكه نكاح مىكند .
مستنكر
(
mostankar
) ص . ع .
ناشناخته . و انكار كرده شده . و مكروه و ناپسند .
مستنكر
(
mostanker
) ص . ع .
آنكه نمىشناسد . و آنكه انكار مىكند . و آن كه مىپرسد از ديگرى چيزى را كه نمىداند .
مستنكف
(
mostankef
) ص . ع .
خجل و شرمنده . و خشمناك . و متكبر . و بزرك منشىكننده .
مستنكه
(
mostankeh
) ص . ع .
آنكه هه كردن مىخواهد از ديگرى تا بداند كه شراب خورده است يا نه .
مستنوق
(
mostanveq
) ص . ع .
آنكه چيز ديگرى را براى خود دعوى مىكند مثل آنكه شعر ديگرى را به خود نسبت دهد .
مستنوك
(
mostanvek
) ص . ع .
گول و احمق .
مستنهج
(
mostanhej
) ص . ع .
آنكه به نشان پاى ديگرى مىرود . و راه واضح و آشكار .
مستنهر
(
mostanher
) ص . ع .
روان شدهء بآزادى . و منتشر شده . و پهن گسترده شده . و آن كه زمين صلب محكم مىگيرد براى روان كردن جوى . و زجركننده و سرزنشكننده .
مستنهض
(
mostanhez
) ص . ع .
برانگيزاننده . و آن كه حكم مىكند مر ديگرى را تا براى كارى برخيزد .
مستنئ
(
mostane '
) ص . ع .
آنكه عطا مىخواهد . و ستارهء فرو روندهء به مغرب و برآمدن رقيب آن بمشرق .
مستنيح
(
mostanih
) ص . ع .
نوحهكننده و بانگ و لولهكننده .
مستنير
(
mostanir
) ص . ع .
روشن شونده . و روشنى جوينده . و ترسيده شده . و آنكه مىگريزاند و سبب فرار مىگردد .
و پيروزى يابنده و غالب و فاتح .
مستنير
(
mostanir
) ص . پ .
مأخوذ از تازى - روشن و روشنكننده . و طلب روشنىكننده .
مستنيص
(
mostanis
) ص . ع .
كسى كه سپس مىماند . و سبك و خوار شمرندهء كسى را .
مستنيع
(
mostani '
) ص . ع .