كه از پوست بز و گوسپند سازند . و غيبت و مذمت و عيب . و پوستين دريدن :
افشاى راز كردن و پوستين كردن يا در پوستين افتادن : بدگوئى كردن و عيب كسى نمودن .
پوستينبگازر
(
povstin - be - g zor
) ص . پ . بدگو و عيبجوينده .
پوستيندوز
(
povstin - dovz
) ا . پ .
كسى كه پوستين مىدوزد و درست مىكند .
پوسده
(
povsede
) ص . پ . پوسيده .
پوسه
(
povse
) ا . پ . ريسمان و نخى كه در هنگام رشتن بر دوك پيچيده مىشود .
پوسيدن
(
povsidan
) ف ل . پ . متلاشى شدن و از هم پاشيدن و از هم ريختن . و آماسيدن و ضايع و فاسد شدن .
پوسيدگى
(
povsidagi
) ا . پ . از هم پاشيدگى و گنديدگى .
پوسيده
(
povside
) ص . پ . فاسد و ضايع و متلاشى و از هم پاشيده و از هم ريخته .
پوسيدهچوب
(
povside - covb
) ا . پ .
چوبى كه مانند چراغ مىسوزد و مىافروزد .
و چوب كهنه و فاسدشده .
پوسيون
(
posion
) ا . پ . - مأخوذ از فرانسه - باصطلاح طب هر دواى مشروب لعابدارى كه به مقدار منقسم به مريض بنوشانند .
پوش
(
povc
) پ . كلمهء امر يعنى از راه دور شو و بكنارى رو .
پوش
(
povc
) ا و ص . پ . لباس و پوشاك .
و جامه و خرقه . و زره و جوشن . و پرده و نقاب و حجاب و سرپوش . و سرخم و پوچ . و بيهوده كار . و پوشنده و پنهانكننده و به اين معنى اخير هميشه بطور تركيب استعمال مىشود مانند پاپوش بمعنى كفش كه پوشندهء پا است . و خطاپوش : آنكه جرم و خطا را پنهان مىكند و عفو مىنمايد . و سبزپوش :
آنكه لباس سبز در بردارد .
پوش
(
povc
) و (
puc
) ا . پ . گياهى در ارمن كه از عصير آن شيافهائى سازند كه پوش دربندى گويند .
پوشا
(
povc
) ا و ص . پ . پوشنده و پنهان كننده . و جامه و لباس .
پوشاك
(
povc k
) ا . پ . لباس و هر چيزى كه بدن را بپوشاند .
پوشاكى
(
povc ki
) ص . پ . هر چيز لايق و شايستهء لباس ساختن .
پوشاندن
(
puc ndan
) ف م . پ . باطل كردى امرى .
پوشانيدن
(
povc nidan
) ف م . پ .
پنهان و مستور كنانيدن . و لباس در بركنانيدن و چيزى را به روى چيزى انداختن . و سقف زدن بر اطاق .
پوشش
(
povcec
) م . ح . پ . پوشيدن .
ا . پ . جامه و لباس . و عبا و خرقه . و چادر و لحاف . و هر چيزى كه بپوشاند چيزى را .
و سقف خانه . و پوشش تن : روپوش بدن و قبا . و پوشش رهگذر : سابات .
و زمين بىپوشش : بيابان و زمين باير و غير مزروع .
پوشك
(
povcak
) ا . پ . به زبان اهالى ماوراء النهر گربه و هره و سنور .
پوشگان
(
povcg n
) ا خ . پ . جائى نزديك نيشابور وا . باصطلاح عرفا مقامى از مقامات سالك كه بتازى غيب الغيب گويند و آن برنگ سبز است و چون سالك قطع اين مقام كند ذات مقدس در او تجلى نمايد و فانى در حق و باقى در او گردد .
پوشگان
(
povcg n
) ا . پ . مغيبات و چيزهائى كه در عالم غيباند و نوائى از موسيقى .
پوشله
(
povcale
) ا و ص . پ . پوشنده .
و پوشيده شده .
پوشند
(
povcand
) ا . پ . قشر زمين .
پوشندگى
(
povcandagi
) ا . پ . لباس و روپوش و جامه .
پوشنده
(
povcande
) افا . پ . كسى كه مىپوشد و در بر مىكند . و پوشندهء كسوت محبت : ملبس به لباس رفاقت و دوستى .
پوشنگ
(
povcang
) ا خ . پ . فوشنج كه قلعهايست ما بين قندهار و مولتان .
پوشنگ
(
povcang
) ا . پ . گربه .
پوشنه
(
povcane
) ا . پ . سرپوش و هر چيزى كه آن را پوشند و در بر كنند . و نهان شده .
پوشه
(
povce
) ا . پ . مطلق پردهاى كه بر چيزى پوشند . و پردهء در اطاق .
پوشى
(
povci
) ا و ص . پ . پوشيدنى .
پوشيدگى
(
povcidagi
) ا . پ . اختفا و ابهام .
پوشيدن
(
povcidan
) ف م . پ . پنهان كردن . و نهفتن . و مستور كردن و نمودن .
و در بر كردن . و چيزى را به روى چيزى انداختن . و سقف زدن بر اطاق . و بستن .
پوشيدنى
(
povcidani
) ا و ص . پ . چيزى كه قابل در بركردن باشد . و منسوب به پوشيدن و جامه و لباس .
پوشيده
(
povcide
) ا و ص . پ . مستور و مخفى و نهان و پنهان . و فرسوده . و در برشده . و زن پارساى گوشهنشين . و پوشيده بودن : مستور بودن و در پس پرده بودن .
پوشيدهچشم
(
povcide - cacm
) ص . پ . مردم نابينا . و كسى كه نگاهش بر بيگانه نيفتاده باشد .
پوشيدهحرف
(
povcide - harf
) ا و ص پ . سخن رمز . و آنكه مقصودش در سخن گفتن نهفته باشد .