تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى ) — صفحة 337

مساهمون:

ص٣٣٧
يكى نامه فرمود نزديك سام * سراسر درود و نويد و خرام
و در معنى مهمانى در جهانكيرى اين بيت حكيم فردوسى را آورده
خرام آرو را مشكران را بخوان * يكى خلعت آراى بالاى خان
اغلب اين معانى بيكديكر قريب و نزديك مىباشند

خرامرود

نوعى از امرود بزرك بيمزه است

خراميدن

معروف و آن را خرامش نيز كويند چنان كه اديب صابر كفته ترا خرامش كبك است و كشّى طاوس

خرّان

بكسر خاء و راء مشدد و مخفف رام و مطيع را كويند سوزنى سمرقندى كفته
تندى و تيزى آغازى و خرّان نشوى * تند و توسن ببرند آخور و خرّان آرند
ناصر خسرو كفته
همواره بنات را نه‌بينى * بيچاره خرّان اين دو پيكر

خرّانبار

بمعنى جماعتى است كه در كارى اجتماع كنند شمس فخرى كفته
بمدح او و قصد دشمنانش * همى سازند انس و جان خرانبار
و در فرهنك هندو شاه آمده كه معنى خرانبار آنست كه جماعتى در جماع با شخصى جمع شوند حكيم لبيبى كفته
يكى مفاجر بىشرم ناخوشى كه ترا * هزار بار خرانبار پيش كرده عسس
و در نسخهء حليمى آنكه كسى را بجهة رسوائى بر خر سوار كرده بكردانند و همين بيت را شاهد مدعا كرده و در فرهنك جهانكيرى خرخشه و آشوب كفته ابن يمين فريومدى كفته
ابلق چرخ سزد مركب تو همچو مسيح * خرخرى لايق تو نيست خرانبار مخر

خربز

بخربزه معروف و مشهور است آن را خربوزه نيز كويند مولوى معنوى كفته
خامى سوى پاليز جان آمد كه تا خربز خورد * ديدى تو خود يا ديده كاندر جهان خربز خورد
و خربزه هندى هندوانه را كويند كه آن را به عربى بطيخ رقى و دابوغه خوانند و هندوانه رقى منسوب برقه شام است و ازينجا است كه بعضى اكراد و الوار هندوانه را عموما شامى كويند

خرپشته

نوعى از جوشن و جبه جامه كه خرپشته سازند و خراتكين نيز كويند هر چيز كه ميانش بلند و اطرافش پست باشد چون خيمه و طاق و مانند آن و تاج الدّين على صابر كفته در جوشن خرپشته از آن كشته نهانند حكيم فرّخى سيستانى كفته
با جهان‌كير سنان تو بجان ايمن نيست * پوست‌زان دارد چون جوشن خرپشته نهنك
حكيم منوچهرى كفته
آن روز كه او جوشن خرپشته بپوشد * از جوشن او موى تنش بيرون جو شد
حكيم سنائى بمعنى خيمه كفته
تا در مقام امنى خرپشته را فروزن * چون وقت كوچت آمد نائى دميد بايد
مولوى معنوى بمعنى صورت قبر آورده و كفته
بر سر خرپشته من بانك زن اى كشته من * زانكه من اندر چمنم صورت من در لحدى
شعر نظامى دلالت بر طاق و ايوان كند در صفت معراج
ز خر پشتهء آسمان دركذشت * زمين و زمان را ورق درنوشت

خربط و خربطه

بمعنى غار بزركست چه بط مرغابى و خر بمعنى بزركست يعنى خربط قاز و بت پارسى است و در پارسى طا نيامده و غلط است و خربت بمعنى ابله و احمق و مرد بزرك جثه كوچك عقل مولوى معنوى كفته
خربتى ناكاه از خر خانه * سر برون آورد چون طعّانه
ازين بيت معلوم شد كه خر خانه مدرسه است چون حكما در حيوانات خر و در طيور بت را بيهوش‌تر از ديكران يافتند مردم بىدانش را خربط خواندند و اعراب نيز معرب و استعمال كرده و مىكنند كويند يكى از عربى حال طالب علمى را پرسيد كه چه مىكند و در چه حال است كفت يخربط

خربله

بفتح اول و ثالث بمعنى چرخ و دولاب ظهير كويد
تا كه ماه دوستت و الا شد از چرخ بقا * نيست كريان در ديارت هيچ‌كس جز خربله

خربنده

بر وزن شرمنده كسى را كويند كه خر را بكرايه دهد و هم كسى را كويند كه خدمت خر كند امير خسرو دهلوى كفته
همى زد با خرى خربندهء لاف * كه پالانكر بهست از پرنيان باف خر اندر كوچهء جان داد و جان برد * ولى خربنده زير بار خرمرد
و نوعى از بازى هم هست

خرنپواز

بر وزن دعوى ساز شب‌پرهء بزرك را كويند استاد عسجدى كفته
اكر كشم ز جفايت به نيمروز آهى * كه دود آتش دوزخ ورا سزد انباز چنان شود كه ز بس تيركى به روى هوا * ز آشيانه بپرّد كجاست خرنپواز
و خربوز مخفف آنست سراج الدّين راجى كويد
او چو خورشيد عالم‌افروز است * خصم بىچشم و روى او خرپوز
حكيم سنائى در نكوهش اسب خود كفته
اسبى دارم كه نعره وارى * ره طى نكند هر يك شبان روز كر بر اثرش پلنك باشد * بيرون نشود ز جا چو خربوز
كويا معروف ابن خربوذ مكى كه محدث و لغوى