تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى ) — صفحة 335

مساهمون:

ص٣٣٥
دارد كه بمعنى صاحب و مالك است و خاوند و خداوند و خند به وزن تند نيز آمده و خواندكار يعنى صاحب امر و فرمان و حكومة اما معنى تركيبى اين الفاظ مانند صاحب و مالك است چه دند اينجا بمعنى مانند است و آن كلمه نسبت است چنان كه در مقدمه مذكور شد شيخ نظامى كفته
خواجه مع القصه كه در بند ماست * كرچه خدا نيست خداوند ماست
و بر اين تقدير بايد كه در غير خدا اطلاق ننمايند مكر آنكه معنى تركيبى مهور شده باشد اما احتراز از ان اولى است و خاوند علاء الدوله و خواندكار كه بر شاهان رومى اطلاق كرده‌اند مخفف خداوندكار است و ميرخواند و خواند امير بر اين قياس كلمه تبجيل و تعظيم خواهد بود آقا خواند همچنين اما از تركى و پارسى مركب و آخوند مخفف آنست يعنى ملّا و ملّا در اصل لغت عربى مولانا بوده از استعمال بسيار مخفف و مقلوب شده منلا نويسند و در نوشتجات علما و مؤلفين كتب تركى عثمانى بسيار ديده‌ام

خدايكان

بمعنى پادشاه بزركست كه خداوندكار باشد و در اشعار شعر امثال آن بيشمار است محتاج بشواهد نخواهد بود

خدره

بضم اول و فتح راء ريزه هر چيز را كويند حتى شراره آتش كاتبى ترشيزى كفته خرمن مه خدره كانون تست حكيم سنائى كفته
نه در آن معده خدره ميده * نه در او ديده قطره‌پانى
چنان بخاطر مىرسد كه خدره مقلوب خرده است

خدك

بضم اول و ثانى مفتوح بمعنى پل باشد حكيم نزارى كفته ازين مثل خدكى ساختم بر اين جيحون

خدنك

بفتح اول و دويم نام درختى است محكم كه از چوب آن تير و جناى زين سازند و نوعى از درخت كز است و چوب آن براستى موصوف فردوسى كفته
كران مايه اسبان بزين پلنك * نشانده كهر بر جناى خدنك
حكيم ازرقى كفته
خدنك پر مكش اندر كمان كه كاه كشاد * زمين ندارد در خورد سير آن فرسنك
و آن را معرب كرده خلنج كويند

خدوك

بمعنى خلجان خاطر و بر هم زدكى دل كه از دغدغه و دست در زير بغل كردن كسى ديكر را يا از سخن ناملايم بهم رسد و بمعنى رشك و حسد و غصه و خشم نيز آمده عنصرى كفته
هركه بر دركه ملوك بود * از چنين كار بر خدوك بود
انورى كفته
از حسد فتح تو خصم تو پى كرد اسب * همچو جحى كز خدوك چرخه مادر شكست
مولوى معنوى كفته
نفس ضعيف معده را من نكنم حريف خود * زانكه خدوك مىشود خوان مرا ازين مكس
رشيدى بفتحتين نوشته و جهانكيرى بضمّتين و اين اولى است

خديش

بضم خاء و كسر دال و ياى مجهول كدبانوى خانه كه خواتون و بانوى خانه باشد رودكى كفته چه خوش كفت آن مرد با آن خديش ديكرى كفته
در ظاهر اكر برت نمايم درويش * زنيم چه زنى بطعنه هردم صد نيش دارد همه‌كس بتا به اندازه خويش * در خانه خود بنده و آزاد و خديش
همانا خديجه معرب خديش خواهد بود چه خديج به اين معنى در لغات عرب نيامده بلكه بمعنى بچه كه پيش از وقت ولادت ناقص و ناتمام زاده شده آمده است

خديو

به همان معنى پادشاه و خداوندكار است در ذم ضحاك ماردوش كفته‌اند
يكى زشت را كرده كيهان خديو * كه از كتف مار است و از چهره ديو

خديه

بكسر اول بر وزن فديه بمعنى مضاف است كه در مقابل مطلق باشد و از لغات دساتير است و در جاى خود خواهد آمد

نمايش ششم در خاء با راء

خر

بالكسر بمعنى خوش و اين لغت پهلوى است و ازين ماخوذ است خركاه يعنى جاى خوش و بالضّم آفتاب و متاخرين براى آنكه بكلمهء خر مشتبه نشود بواو نويسند ليكن در زمان قديم بىواو بوده و بالفتح معروفست كه آن را به عربى حمار كويند ديكر بمعنى لاى شراب و كل تيره چسبنده و آن را خره نيز كويند حكيم سنائى كفته
درّ درياى معانى در ته خرجاى يافت * از پى دعوى به روى آبها آخال ماند
هم او كفته پاى در خر زده چو مردم مست ديكر بمعنى چوبكى بود كه بر كاسه رباب و كمانچه و امثال آن بنهند و تارها را بر بالاى آن بكشند و آن را خرك نيز خوانند كمال اسمعيل كفته
بچار ميخ بلا چون خر ربابم اسير * ز زخمه‌ها كه ازين چرخ پرده در ديدم
سيف اسفرنكى كفته
خلق تو كر ندرد پردهء اقبال رواست * عود آنكه طرب آرد كه كشد بار خرى
ديكر بمعنى چيزى كه در بدى و درشتى و بزركى بنهايت رسيده باشد
فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى ) — صفحة 335 | رضا قلى خان ( هدايت )