تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى ) — صفحة 340

مساهمون:

ص٣٤٠
و خرس آن را بسيار دوست دارد و آن را كرز يعنى زردك برّى نيز كويند

خرسلاك

يعنى كسى كه خر بكرايه مىدهد و آن را خربنده نيز كويند پوربهاى جامى كفته
خرى خربطى خرسرى خرسلاك * بدى بددلى بدتنى بدسير
و سلاك بفتح سين است

خرسند

بضم بمعنى راضى و خوشنود و شاكر شرف شفروه كفته
عشقى كه نه آلوده به هجران نه وصال است * كنجى است ندانم دل خرسند كه دارد
شيخ سعدى كفته
درين بازار اكر سوديست با درويش خرسند است * خدايا منعمم كردان بدرويشى و خورسندى

خرسنك

به وزن فرسنك سنك بزرك ناتراشيده ناهموار شيخ نظامى كفته
بخرسنك غضبان خرابش كنيد * بسيلاب خون غرق آبش كنيد هر رهى كان كرفتم اندر پيش * كشت خر سنك و سنك را هم شد

خرسول

بفتح اول يعنى خر نامبارك بىميمنت حكيم سنائى كفته
آن يكى عيسى آن ديكر خرسول * آن سيم خضر و آن چهارم غول
سول و سور بمعنى رنك خاكسترى مايل بسياهى از اسب و استر و خر

خرش

با اول مفتوح و ثانى مكسور خنده باشد بر كسى از روى هزل و تمسخر كنند و آن را خريش و خنده خريش نيز كويند و بضم اول و ثانى مخفف خروش كه شور و غوغا و ناله و كريه باشد

خرشا و خرشاد

كويند نامى از نامهاى آفتاب است

خرشته

با اول و ثانى مفتوح و شين منقوطه بمعنى خراميده يعنى از روى ناز به راه رونده و آن را خرشين نيز كفته‌اند حكيم على فرقدى كفته
بميدان چو آغاز خرشين نهاد * در فتنه بر روى اعدا كشاد
كويند نام طايفه‌ايست از افاغنه كه ادعاى سيادت كنند

خرشيد

يعنى آفتاب روشن زيرا كه خر بمعنى آفتاب و شيد بمعنى روشن است چون خر تنها استعمال كنند متاجزين بواو نويسند كه با خر مشتبه نشود چون باشيد ضم كنند بىواو نويسند و بعضى اهل لغة چون خرشيد را خرشاد و با آباد قافيه كرده‌اند خطا يافته چنان دانسته‌اند كه خرشاد نيز بمعنى خورشيد و ندانسته‌اند كه خورشيد را اماله نموده خرشاد و با آباد قافيه كرده‌اند چنان كه در فرهنك آمده خطا است آباد را اماله كرده‌اند آبيد شده و با خرشيد قافيه است چنان كه روحانى كفته
كشته ار فيض تابش خورشيد * كوه و در سبز و بوم و برآبيد
ازين قرار خرشاد غلط است و ظن غالب اين است

خرطال

بكسر اول بر وزن اقبال بمعنى يك پوست كاو پر از زر كه به عربى قنطار خوانند و خرتال بتاء قرشت است و بطاء حطّى شاهد معرب باشد رشيدى خربال بمعنى خربار و خروار كفته غضارى رازى كفته
دو بدره زر بكرفتم بفتح نار آئين * بفتح روميه صدبدره كيرم و خرطال

خرغول

به وزن مرغول بمعنى بار تنك است كه در دواها خورند و آن را خرغوله نيز كفته‌اند چون خوردن آن جراحت امعارا نافعست وريم را پاك كند آن را ريم آهنك و ريم آهنج يعنى ريم‌كش كويند و به عربى لسان الحمل و بهندى خوب كلا كويند يوسفى طبيب كفته
باشد چو ز ضعف معده‌ات بول الدّم * ضعف تو از آن زياده كردد هردم كر شربت زرك و آب خرغوله خورى * قوّت شودت فزون مرض كردد كم

خرفه

بر وزن طرفه معروفست و فارسى پر پهن كويند و فرفخ معرب آن و به عربى بقلة الحمقا مشهور شده كويند بقلة الزهرا بوده و معاندين اهل بيت آن را بركردانيده بقلة الحمقا خوانده‌اند

خرك

بفتحتين بمعنى خرطنبور كذشت سوزنى كفته
به چشم من خرخمخانه كمتر از خركى است * كه بر رباب نهند از پى سرود انوا
و بمعنى خرماى خشك كه از جزيرهء خارك بوشهر به عمل آيد ديكر تختهء كه مجرمان را بر آن خسبانند و درّه زنند ديكر بمعنى سه پايهء كه هر دو سر كاركاه نقش دوزى بر آن كذارند در وقت كار و كار كنند ديكر تخته كه دانه از پنبه جدا كنند و جوبكين خوانند كذشت و سه چوب كه بپاى هريك غلطكى وضع كنند تا اطفال به آن رفتن آموزند و به راه روند و آنچه بدان ديوار سوراخ كنند نيز كفته و بفتح اول درختى است زهرناك كه بهندى آكه كويند بمدّ الف و منبت آن باديه و صحراست و خالى از سمّيتى نيست

خركاه

بر وزن دركاه عمارت و خيمه بزرك و الاچيغ بزرك و آن را خركه نيز كويند امير معزّى كفته
از روى ماه خركهى ايوان همى بينم تهى * وز قد آن سرو سهى خالى همى يابم چمن
و خركاه ماه بمعنى خرمن ماه است

خركش

بضم كاف تازى سرموزه را كويند و آن كفشى است كه بر بالاى موزه پوشند و آن را خاركش نيز كويند و معرب
فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى ) — صفحة 340 | رضا قلى خان ( هدايت )