مانند خراس و خرامرود و خربت و خركمان و خركوف و خرموش و امثال آن و بمعنى تخته چوبى كه بالاى آن صورت شير از چوب ساخته نزديك بسر ستون ايوان براى زينت و آرايش ايوان پيوند و نصب كنند چنان كه كفتهاند
چون جرس از خشك ريش هر خرم در كفتكو * شير ايوانم كه از خرمى فزايد بار من
خراب
بر وزن سراب ضدّ آباد است و ليكن عربى است امّا معنى فارسى از آن ماخوذ است و بمعنى مست طافح لا يعقل خسرو دهلوى كفته
شبان چون شد خراب از بادهء ناب * رمه در معدهء كركان كند خواب
مولوى كفته
تو بديدستى كه در بزم شراب * مست آنكه خوش شود كوشد خراب
و ازينجا است كه شرابخانه را خرابات كفتهاند شرف شفروه كفته
بمال دست تبرك بدان خراباتى * كه سخت طرفه بود روزهدار مىخواره
حافظ كفته
در كنج خراباتى * افتاده خراب اولى
خراتكين
با اول مفتوح و كاف عجمى مكسور نوعى از سلاح جنك بود كه بقول جهانكيرى آن را خرپشته نيز كويند و بقول صاحب فرهنك شعورى خراتكيم آمده
خراتين
كرمى است كه در لجن و كل متكوّن مىشود و اصل آن خرّاتين بوده چنان كه در خرّه كذشت و آتين بمعنى پيدا شده و آمده باشد و خراطين معرب آنست
خراخسر
به فتح هر دو خاء آوازى كه از كلوى مردم خفته يا كلو فشرده برآيد
خرّاد
بر وزن نرّاد نام پادشاهى دانا بوده و نام پهلوانى ايرانى
خرّاد مهر
نام آتشكدهايست فردوسى كفته
چه آذركشب و چه خرّاد مهر * فروزان چو ناهيد و بهرام و مهر
خرداد
بضم اول ماه سيّم فارسى و روز ششم از آن ماه و نام ملكى موكّل بر آب روان و مصالح روز خرداد به او متعلق است زراتشت بهرام كفته
چو زردشت از آنجاى بركاشت رو * همانكاه خرداد شد پيش او
و هم نام مؤبدى است كه آتشكده بنام خود ساخته فرخى كفته
همه بيابان زان روشنائى آكه شد * چو جان آذر خرداد ز اذر در خرداد
خراس
بمعنى آسياى بزرك و آسى كه باخر كردانند خاقانى كفته
يك خروش خروس صبح كرم * زين خراس خراب نشنيدم
خراسان
به زبان پهلوى مشرق را كويند كه بخور انتساب دارد و آن ولايتى است مشتمل بر شهرهاى بسيار و از بلاد آن است طوس و ترشيز و سبزوار و نيشابور و تون و طبس و قاين و زوزن و فوشنج و هرات و بادغيس و سرخس و مرو و مرورود و ابيورد و نسا و بلخ و اندخود و جورجانان و شبرغان و تخارستان و كركان و سمنكان و دامغان و بستام فخر كركانى كفته
بلفظ پهلوى هركو سرآيد * خراسان آن بود كز وى خرآيد
خورا شد پهلوى يعنى خورآيد * عراق و فارس را از وى خور آيد
استاد رودكى كفته است در كتاب دوران آفتاب
از خراسان بردمد طاوس وش * سوى خاور مىخرامد شاد و خوش
مهر ديدم بامدادان چون بتافت * از خراسان سوى خاور مىشتافت
خراستر
بر وزن بداختر موذيات را كويند مطلقا و از لغت دساتير مىباشد
خراش
بر وزن تراش خراشيدكى و خراشيده و چيزى سقط افكندنى شمس فخرى كفته
برون فكند بجاروب لا تذر كردون * عدوش راز در خانه جهان چو خراش
حكيم منجيك ترمدى كفته
منال كويد چندين ز كژدم زلفم * چسان ننالم كاندر دل من است خراش
شيخ نظامى كفته
غافل منشين ورقى منجراش * كر نتوانى قلمى مىتراش
خرام
بمعنى رفتارى باشد از روى ناز و زيبائى امير خسرو كفته
بهر زمين كه چو آب حيات بخرامى * دهان مرده به زير زمين پرآب شود
ديكر بمعنى خوبرو و جميل كه آن را خجير و هجير نيز كويند استاد فرخى بهر دو معنى كفته
كاخ او پرخرام آهووش * باغ او پربتان كبكخرام
شمس فخرى كفته
تا نباشد لئيم همچو كريم * تا نباشد كريه همچو خرام
ديكر بمعنى خبر خوش و مژده آمده فردوسى كفته
سپهبد از آن كفتهها كشت رام * كه پيغام بد با نويد و خرام
مختارى كفته
ز شمشير زهراب دل را نويد * ز پيكان پولاد جان را خرام
ديكر بمعنى شادمانى و عيش فردوسى كفته
ببودند يك هفته با ناى و رود * ابا سور و جشن و خرام و سرود
هم او كفته