خائيده
بمعنى جاويده آن نيز كذشت
نمايش اول در خاء نقطهدار با باء ابجد
خباره
بر وزن هزاره بمعنى چست و چابك و جلد و هشيار و خوب چنان كه فرخى كفته
برفت بر دمشان يكدو منزل و همه را * بكشت و دشمن دين را بكشت بايدزار
خباركان صف پيل آن سپه بكرفت * نفايهكان را پى كرد و خسته و افكار
ناصر خسرو علوى كفته
فلك روغنكرى كشته است ما را * به كار خويش در جلد و خباره
ز ما اينجا همى كنجاره ماند * چو روغن بركرفت از ما عصاره
روغنكر يعنى روغن كير و شواهد آن در كاف خواهد آمد رشيدى كفته كه ظاهرا اين لفظ بجيم است كه صاحب جهانكيرى بخا نوشته و يحتمل كه جبيره كه در جيم كذشته اماله اين بوده باشد و نفايه بر خلاف خباره است
خبازى
بضم اول نوعى از خطمى باشد و آن عربيست كلى سرخ رنك كند و در دواها به كار آيد به فارسى خرو كويند
خباك
بالفتح چارديوارى سركشاده كه شبانان شبها و روزها كوسفندان خود را در ان حفظ كنند و آن را خباكاه نيز كفتهاند و اين بيت را از دقيقى شاهد اين معنى كردهاند كه كفته
خدنكش بيشه بر شيران كند شك * كمندش دشت بر كوران خباكاه
شمس فخرى نيز كفته
بيشه را بر هژبر ساخت قفس * دشت را بر كوزن ساخت جنك
رشيدى كفته كه در رساله وفائى بمعنى حظيره مسجد آمده و در فرهنك جهانكيرى بباء پارسى آورده يعنى خپاكاه نوشته ظنّ مولف اينست كه خفاك بمعنى خپه كردن باشد چنان كه تپاك بمعنى طپيدن و اضطراب و بىآرامى و خپاكاه جاى خپه كردن زيرا كه كمند با خفه كردن مناسبت بسيار دارد كه آدمى يا حيوان را با رسن و ريسمان خفه كنند و با حظيرهء مسجد و چار ديوار مناسبت ندارد همانا بقياس اين بيت دقيقى را معنى كردهاند
خبزدوك
بر وزن پرستوك جانوريست كثيف و بدبو و سياه كه در خانها در زير فروش مىباشد و دراز اندام است و جعل كه صاحب برهان كفته غير آن است و از آن كردتر است و پرواز مىكند و سركين كردانك نيز كويند و خوزدوك و خوزدو و خزدوك و خزدو نيز كويند و بشيرازى خزوك كويند و ماخذ اين نام از خزيدن است و خزوك بمعنى خزنده و به عربى آن را خنفا كويند امير خسرو دهلوى كفته
بوى كل و لاله خبزدوك را * در دل و در مغز خلد دوك را
خبك
بفتح اول و ثانى بمعنى خفه و خفه كردن يعنى فشردن كلو و كلو كرفتن است فخرى كفته
بعهد عدل تو دزدان معذّب خپهاند * خنك كسى كه بود ايمن از عذاب جنك
خبوشان
بفتح خاء و ضمّ با و سكون واو و شين معجمه به وزن خموشان نام شهريست بخراسان در حدود نيشابور و بقوچان مشهور شده چه كارم با نشابور و خبوشان
خبوك و خبوره
با اول مفتوح بمعنى محكم و استوار باشد
خبه
بفتحتين بمعنى خفه چنان كه در خبك كذشت شيخ نظامى كفته
به آب اندر خفه كشتن چو ماهى * به آيد كز وزغ زنهار خواهى
حكيم اسدى كفته
پى پيل شد خسته در دام او * سواران خبه در خم خام او
خبيده
بفتح اول بمعنى خبه شده و كلو فشرده مخفف خوابيده نيز آمده اينكه صاحب برهان كفته بضم اول بمعنى خاكشى آمده من در فرهنكها نيافتم
خبير و خبيره
در برهان بمعنى سامان و پيچيده و جمع حساب نوشته و هيچيك برهان ندارد و ظنّ غالب اينست كه بمعنى جمع و آماده و ساخته و مهيا كه كفته جبيره باشد و رشيدى بمعنى جمع حساب آورده و كفته درزفانكو يا بمعنى تودهء ريك است و در نسخه ميرزا بمعنى جمع شده و بسيجيده
نمايش دويم در خاء با باى پارسى
خپ
بفتح اول و سكون ثانى بمعنى خاموش و امر بخاموشى هم هست
خپاك و خپك و خپه و خپيده
هر چهار لغت به همان معنى است كه كذشت