تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى ) — صفحة 329

مساهمون:

ص٣٢٩

خارا

بمعنى سنك سخت و نوعى از بافته ابريشمى و حرير ساده و مخطط را خاراى عتابى كويند زيرا كه عتّاب نام آغاز بافندهء آن بوده وقتى كفته‌ام
خارا به پيش ناوك دلدوز او حرير * دريا بجنب طبع دل افروز او شمر
در معنى دويم كفته شده
كسى ديد است كردون در حرير و سندس و اكسون * كسى ديدست جيحون در پرند و اطلس و خارا

خارانداز و خاردار

بمعنى همان چوله است كه خار ابلق اندازد

خاربست

به سكون راء و فتح باء آنچه بر دور زراعت و سرهاى ديوار باغ از خار و خلاشه است خسرو كفته
بكرد ديدهء خود خار بستى از مژه كردم * كه نه خيال تو بيرون رود نه خواب درآيد
خارپشت جانوريست معروف

خارخار

بر وزن چارچار بمعنى خارش و كنايه از خلجان خاطر كه در ايام تعلق و ميل و عشق بر عاشق پيدا شود جامى كفته
از خارخار عشق تو در سينه دارم خارها * هردم شكفته بر رخم زان خارها كلذارها
و كاهى از آن معنى حد و رشك استنباط مىشود

خارخسك

نام نباتى است كه در خرابها و نزديك آبها و شاخهاى آن به روى زمين پهن شود و خار آن چون بر پاى پيل رود فرياد برآورد و در دواها به كار برند

خارك

بر وزن تارك نوعى از خرما و مصغر خار و به سكون كاف جزيره كوچكى است در خليج عمان نزديك به بندر ابو شهر

خاركش

كسى كه پيوسته خار بكشد و نام سرودى و نوائيست از موسيقى كويند اختراع خاركشى است ظهير فاريابى كفته
نواى خاركش از عندليب نيست عجب * كه مدتى سرو كارش نبوده جز با خار
شيخ عطار كفته
بلبل شوريده مىكرديد خوش * پيش كل مىكفت راه خاركش
ديكر بمعنى سر موزه آمده كه بر بالاى موزه پوشند و آن كفشى است و معرب سر موزه جرموق است

خاره

بر وزن چاره بمعنى خارا است كه آن پارچه موج‌دار باشد و سنك خارا نيز كويند صاحب جهانكيرى آورده كه زن را نيز كويند و چنين نيست و تحقيق آن بيايد و بمعنى سنك حكيم عنصرى كفته
شكفته لاله رخساره * حجاب لاله جراره بر از عاج و دل از خاره * تن از سيم و لب از شكر

خاز

نوعى از جامه كتان باشد و چرك بدن و جامه را نيز كويند و سنك خاز يعنى سنك پا كه چرك پا بدان دور كنند بديع يوسفى كفته
تو خاز غصه و غم از لباس عيش رهى * به آب لطف و ز صابون التفات بشو
نزارى قهستانى كفته
ز آرزوى پاىبوس شهريار * داشتم روى دژم چون سنك خاز
و مىتواند شد كه سنك خار باشد كه آن را سنك پا خاره نيز كويند و بمعنى نوعى از جامهء كتان ابن يمين كفته
زروى كسوت اكر چند امتيازى نيست * وليك اطلس و اكسون توان شناخت ز خاز

خازه

بر وزن تازه كل سرشته و خمير كرده را كويند خواجه عميد كفته
يا رب اكر چه پيش ازين بود مرا دل و جكر * خستهء لعبت چكل بسته دلبريمك دست فشانده‌ام بر اين * پاى كشاده‌ام از ان جسته ز هر دو دامكه * چون كل خازه از پفك
ديكرى كفته
كلش از آب رحمت خازه كردان * دلش از باد قربت تازه كردان
و مىتواند شد كه كلولهء پفك را كه كل خمير كرده خشك شده است كل خاره خوانده زيرا كه مانند سنك خاره و خاره و خارا بمعنى سنك سخت است و سجيّل كه طير ابابيل بر سر اصحاب فيل مىزدند نيز مركب از سنك و كل بود و سجّيل را بعضى بدين معنى دانسته‌اند

خازنه

بمعنى خواهرزن چه خاء مخفّف خواهرست وزنه معلوم است

خاش

كسى را كويند كه محبت آن مفرط باشد و مادر زن و مادر شوهر و ريزه چوب و خار و خاشاك و آن را خاش و خش نيز كويند ابو حفص سغدى بمعنى خائيدن آورده رودكى كفته
نشست و سخن را همى خاش زد * ز آب دهان كوزه را شاش زد

خاشاك

معروف است و خاشه مرادف و مخفف آن است مجد همكر شيرازى كفته
در ظلّ هماى رايتت شد * كنجشك هم آشيان باشه در باغ بجاى كل نشسته * در فصل بهار خار و خاشه
در جهانكيرى نوشته كه معنى دويم خاشه رشك و حسد است و اين بيت حكيم ناصر خسرو را كفته
كر چه‌شان كار همه ساخته از يكديكر است * همه كان كينه‌ور و خاشه‌ور يكديكرند
چون اين لغت در نظر غريب آمد بديوان ناصر كه از روى شش ديوان تصحيح شده رجوع كردم معلوم شد كه شعر را غلط دانسته و خاشه‌ور را بحسد برنده معنى كرده و معنى اصل بيت چنان است كه اكر چه كار خلق از يكديكر ساخته مىشود
فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى ) — صفحة 329 | رضا قلى خان ( هدايت )