تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى ) — صفحة 331

مساهمون:

ص٣٣١
تركى است و بمعنى كاروان‌سرا نيز عربى است و خان لغتى است در خانه مثل خان‌ومان و ازينجاست كه لانه زنبوران و سراى كاروان را خان كويند و بمعنى حوض كوچك و چاه خرد آمده و آن را خانى نيز كويند چنان كه حكيم قطران كفته
دو خانى بديد آيد اندر دو چشم * از آن روى نارى و زلف و خانى
حكيم خاقانى در ذم حاسد خود كفته
كويد اين خاقانى دريا مثابت خود منم * خانمش خاقانى اما از ميان افتاده قا

خانج

با نون موقوف و جيم عربى كو كوچكى كه كودكان در جوز بازى جوز را در ميان آن بيندازند و از جفت و طاق آن برد و باخت كنند سوزنى كفته
بسلامت چه به من بازرسى اى فرزند * راست غلطد بسوى خانج همه جوز پدر
در اصل خانه چه يعنى خانه كوچك بوده

خانكاه

بطريق مجاز عبادت كاه و معرب آن خانقه و خانقاه و تكيه و مقام درويشان را كويند و در بعضى شهرها براى توقف فقرا و غربا جائى سازند و كاه باشد كه اهل آن قريه در آنجا جمع شوند و هركس هرچه در خانه دارد با خود برده باتفاق فقرا خورند و اين غالبا در كردستان متداول است حافظ كفته
منم كه كوشه ميخانه خانقاه من است * دعاى پير مغان ورد صبحكاه من است
خاقانى كفته
مرا كريز ز خانه بخانقاه بود * چو كودكى كه بمادر كريزد از بر باب
و خانقاه نام شهركى است از بلاد خوارزم و محلّتى از شهر طهران

خاور

بر وزن داور بمعنى مشرق و مغرب را نيز كويند و در لغة باختر مرقوم شد شيخ نظامى بمعنى مشرق كفته
سنان سكندر در آن داورى * سبق برده از چشمه خاورى

خاور

بضم واو بمعنى مورچه است كه مور كوچك باشد ابن يمين كفته
از آرزوى قد چو سروت براستى * بر من زمانه تنك‌تر از چشم خاور است

خاوران

نام ولايتى است از خراسان و از آنجا است رونه و مهنه و نسا و ابيورد و دركز و مردمان فاضل و عارف از آنجا برخاسته‌اند انورى كفته
شاد باش اى آب و خاك خاوران كز روى لطف * همچو آب بحر و خاك كان كهر مىپرورى
و چون انورى نيز از آنجا بوده در به دو حال خاور تخلص مىنموده و از مشايخ بزرك آنجا شيخ ابو سعيد بن ابو الخير است و دشت خاوران منسوب بخاورانست و شيخ مذكور كفته
سرتاسر دشت خاوران سنكى نيست * كز خون دل و ديده بر آن رنكى نيست در هيچ زمين و هيچ فرسنكى نيست * كز دست غمت نشسته دل‌تنكى نيست

خاوش

بضم واو بمعنى خيارى كه از براى تخم نكهدارند و صحيح غاوش بغين است و خواهد آمد

خائيدن

بمعنى بدندان نرم كردن و جاويدن و آهن خا يعنى پهلوانى كه آهن را بخايد مولوى معنوى كفته
او ز تو آهن همى خايد بخشم * او همى جويد ترا با بيست چشم
سعدى كفته
نىشكر با همه شيرينى اكر لب بكشائى * پيش لعل شكر نيست سرانكشت بجايد
ديكرى كفته ستاده توسن طبعم لكام مىخايد و بر اين قياس

خاوند

بر وزن پابند مخفف خداوندست و بمعنى بزرك و ولىنعمت و در پارسى نام فلك نهم است كه به عربى مجدّد الجهات خوانند

خاويز

بر وزن آويز نام قريه‌ايست از ولايت دشتستان فارس قريب بخورمج كه قصبه‌ايست معمور و نارنكى آن به خوبى مشهور

خاوندكار

بكاف پارسى بمعنى حكمران و اكنون لقب پادشاهان روم است و بكاف عربى نيز درست است و تفصيل آن در خداوند بيايد

خايسك

بفتح ياء بمعنى مطرقه آهنكران كه بچكش مشهور است

خايه

تخم مرغ و خايه آدمى بجهة مشابهة بتخم مرغ و رتيلا را خايه‌كير و خايه‌كز و خايه‌كيرك ازين جهة خوانند و نيز لغتى است در خايسك بمعنى چكش كه كذشت حكيم نزارى كفته
با اجل برزدن چكونه بود * خايهء مرغ و خايه سندان

خايه‌ديس

بر وزن كاسه‌ليس سماروق را كويند زيرا كه شبيه است بخايه يعنى بيضه مركب است از خايه و ديس بمعنى مانند و آن رستنى باشد سپيد شبيه بتخم‌مرغ بيشتر در جايهاى نمناك رويد مردم درويش آن را پزند و خورند و بپارسى دنبلان كويند

خايه‌ريز

بكسر راء قرشت بمعنى خاكينه است كه كذشت
فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى ) — صفحة 331 | رضا قلى خان ( هدايت )