تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى ) — صفحة 206

مساهمون:

ص٢٠٦

بيمارستان

بمعنى خانه و عمارتى كه سلاطين در بعضى شهرها بسازند و بيماران را در آنجا برده طبيب ديوانى بمعالجت ايشان پردازد و آن را بيمارسان و مارستان نيز كويند فردوسى كفته شعر
به دو كفت كودرز بيمارسان * ترا جاى زيباتر از شارسان
و بيمارسان بمعنى بيمار مانند نيز آمده

بيمارغنج

در برهان بفتح غين آورده و كويد كه كسى را كويند كه اكثر اوقات بيمار باشد و نيز كفته بيمارى او از روى ناز و غمزه باشد مؤلف كويد غند بضم غين و غنج بمعنى كرد بكسر كاف فارسى آمده يعنى بيمارى كه از شدت بيمارى و كثرت ناتوانى جمع و كرد و كلوله شده باشد و اين لغت مأخوذ از غنچه است

بيمايه

بمعنى چيزى بىقيمت و كم‌بهاء معروف است و بمعنى آنچه از ماده متكون نشده مانند عقول و نفوس و امثال آن غير معروف و اين لغت از دساتير نقل شده

بيمر

بكسر اول و فتح ميم بمعنى بيشمار و بىحساب است و مر بمعنى عدد پنجاه نيز هست مولانا جامى كفته شعر
مر بود پنجاه و چون آمد دو مر ابيات آن * در صفا و محكمى شايد كه كويم مرمر است
و مر زايده نيز در پارسى متداول است چنان كه فرّخى كفته شعر
نه لشكرى كه مر آن را كسى بداند حد * نه لشكرى كه مر آن را كسى بداند مر
سعدى كفته شعر
مر او را رسد كبريا و منى * كه ملكش قديم است و ذاتش غنى

بيمغز

بكسر اول بمعنى مردم تندوتيز و سبك سرآمده فردوسى كفته
تو دانى كه كاوس را مغز نيست * به تندى سخن كفتنش نغز نيست

بيمورى

در برهان كويد بضم ثالث به وزن بىنورى بمعنى صلابت و مهابت است و بلا شبهه خبط كرده زيرا بفتح واو اصحّ است چه در دكر بمعنى صاحب و خداوند است و بيمورى بر وزن سيمكرى به اين معنى مناسب است يعنى ترساننده

بينا

بر وزن سينا بمعنى ديده‌ور باشد يعنى صاحب بصيرت و بيننده و ديده و چشم را نيز كويند فردوسى راست
به بينندكان آفريننده را * نه بينى مرنجان دو بيننده را

بيناب

بر وزن سيماب چيزهائى كه مردم باصفا را در حالت مكاشفه ديده مىشود كه به عربى معاينه كويند

بينائى

بمعنى بينش است و ديدن و كاهى بينائى كويند چشم از آن اراده كنند ناصر خسرو كفته شعر
بر معصيت كماشتهء روز و شب * جان‌ودل و دو كوش و دو بينائى

بيناس

به وزن كيلاس بمعنى دريچهء خانه و آن را بيناسك نيز كفته‌اند

بيند

بكسر اول و فتح ثانى و سكون ثالث و دال ابجد به معنى هستند و باشند و آن را هيند نيز كويند

بيو

بفتح باء و ضمّ ياء بمعنى عروس و بيوكانى يعنى عروسى و آن را ديو و و بيوك نيز خوانند حكيم سنائى كفته شعر
برهى كر كنى بفردى خوى * از خوشى خشو و ننك بيو
حكيم عنصرى كفته شعر
ساخت آنكه يكى بيوكانى * هم بر آيين و رسم يونانى
و بكسر اول و ياء مجهول كرمكى باشد كه جامهاى پشمين و كاغذ را خورد و تباه سازد آذرى كفته شعر
ز عنكبوت فلك رسته‌هاى آتش رنك * بتافت و ز تف آن بر كليم شب زد بيو

بيوار

با ياء مجهول بر وزن ديوار ده هزار را كويند

بيواره

بر وزن بيچاره بيكس و غريب و تنها و بىقدر و بىاعتبار را كويند حكيم اسدى كفته شعر
به دو كفت كز خانه اواره‌ام * از ايران يكى مرد بيواره‌ام
و بمعنى قبول و اجابت هم آمده است

بيواز

بر وزن شيراز شب‌پره را خوانند كه به عربى خفاش نامند و آن را بيوازه نيز كفته‌اند

بيو باريدن

بكسر اول و ثالث مجهول بمعنى فرو بردن و بلعيدن در او باريدن كذشته حكيم ناصر خسرو كفته شعر
يك كرده از كريم طبعى خويش * مردمى را بجان خريدارند همچو ماهى يكى كروه از حرص * يكديكر را همى بيوبارند
و اين در اصل به او باريدن بوده

بيوبرد

ماضى بيو باريدن است و در اين لغت نيز همزه را بيا بدل كرده‌اند مانند بانداخت كه بينداخت شده و بانداز كه بينداز و بمعنى امر آمده

بيوز

بر وزن زيور بمعنى ده هزارست و لقب ضحّاك بوده زيرا كه ده هزار اسب داشته وقتى كفته‌ام شعر
آن بيور اسب تندخو كر كبر كل ننمود بو * خار و خسك در چشم او اكنون بيابيور نكر
آخر در دست فريدون كرفتار و در چاه دماوند آونك و هلاك شد هم كفته‌ام شعر
منزلكهء اعداست دم توب دماهنج * چون محبس بيور كه چهء كوه دماوند

بيورد

نام مبارزى است كه افراسياب بمدد بيران ويسه فرستاد و او را باورد نيز مىكفته‌اند كويند ابيورد شهريست