كل بجانب آفتاب بود آن را آفتاب كرد كويند و كل نيلوفر را نيز كفتهاند كه بآفتاب مايل است ع بآفتاب برآيد ز آب نيلوفر حربا را نيز كويند
آفرازه
شعلهء آتش زيرا كه برافراز رود يعنى بالا
آفرنكان
بر وزن كافرستان نام سنكى ؟ ؟ ؟ است از بيست و يك سنك كتاب ژند
آفروزه
فتيلهء چراغ و فروزينه كه بدان آتش افروزند
آفروشه
نوعى است از حلوا كه از آرد و خرما و روغن سازند
آفريدون
نام فريدون فرخ است و پسر آبتين معروف است و صحّتى ندارد و در آبتين شرحى نوشته شده بههرحال از اولاد جمشيد جم است و پادشاهى مشهور و عادل و پنشورى كامل بوده اهل مغرب او را يافول خوانند و الكسندر اكبر دانند بعد از خروج از مازندران و ظفر بر ضحاك غلبه و استقلال كامل حاصل كرد در آئين و روش ملّت و حكمت پيروى هوشنك شاه مىكرده و آفتاب را مرّبى مىدانسته او را و ديكر كواكب فروغمند را تمجيد و تعظيم مىنمودند و در حكمت و تحقيق كتابى نكاشته و نام او را جام كيتىنما كذاشته عقايد خود را بطرزى ارجمند خردپسند در آن نامه درج كرده كرز كاوسر و درفش كاويان بروزكار او معروف و نامدار شدند و بر تاج او صورت آفتاب كه بر پشت كاو مىدرخشيد بساختند و كاوه را كه از كوان دلير بود به تسخير ولايت روم كه آنكاه بوزنطينه مىناميدند و اكنون بنام قسطنطنيه مىكويند مأمور كرده تمامت آن بلاد را بحيطهء ضبط درآورد و بعد از بيست سال حكمرانى بايران بازكشت حكومت اصفهان و عراق يافت و همچنين جهانپهلوان كرشاسب را با نريمان بتركستان روانه كرد چين و خطا را مسخر كرد و فتوحات آنها را حكيم اسدى طوسى منظوم كرده و بكرشاسب نامه موسوم ساخته بعد از فريدون فرخ منوچهر از نژاد ايرج به حكم او در ايران شاهنشاهى يافت و لقب فريدون فرخ است و جشن مهركان منسوب بدوست دقيقى كويد شعر
مهركان آمد جشن ملك افريدونا * آن كجا كاو خوشش بودى برمايونا
و كفتهاند شعر
فريدون فرخ فرشته نبود * بمشك بعنبر سرشته نبود
بداد و دهش يافت آن نيكوئى * تو داد و دهش كن فريدون توئى
آفرين
بر وزن آتشين بمعنى تحسين و ستايش و دعاى نيك ع آفرين باد بر آنكس كه خداوند دلست و بمعنى آفريننده چنان كه كفتهاند
بنام خداى جهانآفرين * حكيم سخن در زبان آفرين
و نام روز اول خمسهء مسترقه
آفرين خانه
بمعنى خانهء كه در آن طاعت و عبادت و نماز نمايند و شكركزارى كنند
آفرينش
اصل آفريدن و كل آفريدكان حكيم سنائى در خطاب به انسان كامل كفته
آفرينش نثار فرق تواند * برمچين چون خسان نه راه نثار
آفرنديدن
زينت دادن و آراستن را كويند
آفسانه
بمعنى افسانه و سخنان بىمعنى را كويند ناصر كويد ع حكمت كويم نه آفسانه
آفكانه
با كاف فارسى بر وزن آبخانه بچهء نارسيده را كويند كه از شكم مادر يا حيوان ديكر بيفتد
آفند
جنك و جدال و عداوت و خصومت را كويند
آفنداك
بكسر ثالث مخفف ارفنداك كه قوسوقزح باشد
آفنديدن
جنك و جدال و خصومت لبيبى ؟ ؟ ؟ كويد شعر
در دل او آن نصيحت كار كرد * ترك آفنديدن و پيكار كرد
نمايش بيست و پنجم در الف و فاء غير ممدوده
افتاد
بضمّ اول بر وزن استاد يعنى از پاى درآمد و كنايه از دور شدن نيز هست كاهى افاده معنى شدن نيز مىكند چنان كه كويند چه افتاد يا چنين افتاد يعنى چه شد و چنين شد عمعق كويد
خداوندم همى خواندى چه افتاد * كه اكنون بنده نپسندى و چاكر
خاقانى كفته شعر
هيچ افندت اى جان كه به بيچاركى من * رحم آرى و بر كاهش جانم نفزائى
يا بر شكر خويش مرا خوانى مهمان * يا بر جكر ريش بمهمان من آئى
افتاده معروف است يعنى عاجز و زبون شده سعدى كفته شعر
سعدى افتادهايست آزاده * كس نيايد بجنك افتاده
افتادكان جمع آنست
افتال
بكسر اول بر وزن اقبال بمعنى پراكنده و پاشيده و شكافته و برافشانده و افتاليدن مصدر آنست و شواهد آن در حرف فا