اشكفت
بكسر اول و فتح ثالث و سكون ثانى و فاى فوقانى بمعنى غار و رخنه كوه و اصل در آن شكاف و شكافته بوده و بضم ثالث شكفتن كل را كويند چنان كه كويند شكفت و شكوفه و بشكوفه و اشكفيده و اشكوفه مأخذش از اينجاست چون واو و فا تبديل يابند بمعنى شكفته است اثير الدين اخسيكتى كفته
همچون شكوفه چشم سفيدم در انتظار * تا مى به بندد و آنچه نخست اشكفيده بود
و شكوفه بمعنى قى نيز ازينجاست كمال اسمعيل اصفهانى كويد شعر
درختان در آن ماه برفى كه خوردند * در اين ماه كردند يكسر شكوفه
اشكفت
بكسر ثالث بمعنى عجب و آن را شكفت نيز كويند و در مقام تعجّب شكفتا نيز كويند مانند اى عجب و عجب او شكفتيد يعنى در عجب افتاد و بر اين قياس شكوفيدن يعنى شكفته شدن و در شكفت ماندن و رشيدى شكوف بضم بمعنى شكافنده آورده چنان كه اسدى كويد شعر
قلا ديد در لشكر افتاده توف * از آن پهلوان جمله صف را شكوف
هم شيخ سعدى كفته شعر
كه لشكر شكوفان مغفر شكاف * نهان صلح جستند و پيدا مصاف
اشكل
بكسر اول و ثالث و سكون ثانى و لام اسبى را كويند كه دست راست و پاى چپ او سفيد باشد و بمعنى مكر و حيله و فريب نيز آمده و آن را اشكيل بزيادتى يا نيز كفتهاند و اشكيل دوائيست كه آب برك آن سفيدى چشم را زايل كند و به عربى آن را عوسج كويند
اشكنج و شكنج
بكسر اول و ضمّ ثالث و سكون ثانى و نون و جيم كرفتن عضوى باشد بسر دو ناخن چنان كه آن عضو به درد آيد
اشكنش
به وزن سرزنش ديوار برآوردن و عمارت كردن
اشكنه
بكسر اول و ثالث و نون معروف است و آن نانيست كه در آب كوشت ريزه كنند و به عربى آن را ثريد كويند و بمعنى چين و شكن نيز آمده و نام نوائى است از موسيقى منوچهرى كويد شعر
مطربان ساعت بساعت بر نواى زير و بم * كاه سروستان زنند امروز كاهى اشكنه
اشكو
بفتح اول به وزن بدخو سقف خانه و هر مرتبه از پوشش خانه را كويند كه به عربى طبقه خوانند و آن را اشكوب نيز كويند
اشكوخ
بكسر اول بمعنى لغزش كه از لغزيدن است و امر بدين معنى است اشكوخيدن مصدر آنست
اشكوه
بضمّ اول شكوه يعنى شان و شوكت
اشكيود
بفتح اول و سكون ثانى و ثالث و ياى حطّى بواو رسيده و بدال زده مركب را كويند كه در مقابل مفرد است
اشن
به وزن كفن جامهء باژكونه پوشيده و خربزه نارسيده كال چنان كه كذشت
اشنا
بفتح اول و سكون ثانى و ثالث بالف كشيده كوهر كرانبها و بمعنى شناكننده كه آن را اشناب و اشناه و آشنا با الف ممدوده نيز كفتهاند
اشنان
به وزن نقصان كياهى كه بدان رخت و دست شويند و چون بسوزانند اشخار شود
اشنود
بفتح اول به وزن نشنود روز دويم از خمسهء مسترقه را كويند
اشنوشه
به وزن بىتوشه هوائى كه از دماغ برآيد و آن را عطسه كويند
اشو
بفتح اول و ضمّ ثانى بلغت ژند و پاژند بمعنى بهشتى آمده
اشوغ
به وزن دروغ مرد مجهول النسب و مفقود البلد را كويند
اشه
كياهى است كه بر عضو بدر رفته بندند و معرب آن اشق است
اشيهه
شيههء اسب است و آن را اشنّه نيز كفتهاند
نمايش بيست و سيم در الف ممدوده با غين
آغار
به وزن ناچار چيز نمكشيده و بكل آميخته و امر بسرشتن و آميختن چنان كه بياغار يعنى بسرش و سرشته كن حكيم ناصرخسرو علوى كفته شعر
از جان و تنت نايد الّا كه همان چيز * چون علم بود بر تن و بر جانت سالار
از هرچه سبو پر كنى از سروز پهلوش * آن چيز برون آيد و بيرون دهد آغار
هم او كفته است شعر
شوره است و سفيه و سفله در شوره * هشيار نكر ز تخم كى كارد
بر شوره مريز آب خود ايراك * نايدت به كار چون بياغارد
يعنى آغشته شود و آميخته كردد مؤلف كويد آغاريدن مصدر آنست و بمعنى تر كردن و خيسانيدن آمده منوچهرى كفته است
شود انكور زبيب آنكه كش خشك كنى * چون بياغارى انكور شود خشك زبيب
اين زبيب اى عجبى مردهء انكور بود * چون ورا زنده كنى زنده شود اينت غريب
و صاحب فرهنك جهانكيرى نوشته كه بمعنى برانكيختن و تحريك آمده و اين بيت را شاهد