تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى ) — صفحة 108

مساهمون:

ص١٠٨
فرستاده بابك را مغلوب و منكوب كرده آخر الامر در نزد خليفه متّهم بطغيان شد و كشته كشت قطران كفته شعر
يكى چون معتصم دايم زرافشان است در مجلس * يكى دايم بميدان در سر افشان است چون افشين

افغان

بمعنى فرياد و زارى و نام طايفه‌ايست كه اصل ايشان از مصر بوده و بمرور دهور از ميان بنى اسرائيل بيرون رفته بهندوستان افتادند و در آنجا در كوهستان قلعهء خيبر نام بنياد كردند و بتدريج حكومت و سلطنت در ملك هندوستان يافتند و طايفهء ايشان افزوده شد اكنون افغانستان محكوم خوانين آنها است شاعرى كفته
افغان ز تو شوخ نامسلمان افغان * افغان ز تو آفت دل‌وجان افغان افغان بچهء در دل تو رحمى نيست * از دست تو افغان بچه افغان افغان

افكار و فكار

پشت ريش و آزرده و خسته

افكانه

بر وزن افسانه بچه نرسيده كه از شكم مادر بيفتد سنائى
ما در ايّام اكر چند از فنا آبستن است * چرخ بهر عمر او افكانه كرد است از فنا
همو كفته
خام كم نام رفته از خانه * كه بود جز جنين افكانه

افنديدن

بر وزن پسنديدن جنك و خصومت باشد

افيون

معروفست و اصل آن اپيونست و هپيون و افيون معرب است و اكنون بترياك مشهور است و ترياك معجونيست دافع زهر و او زهر است برعكس نهند نام زنكى كافور خواجه حافظ كفته
دل ما را كه ز مار سر زلف تو نحست * از لب خود بشفا خانهء ترياك انداز

نمايش بيست و ششم در الف ممدوده با كاف فارسى

آك

بر وزن چاك بمعنى عيب و عار باشد و آفت لهذا اهل ايران ضحاك را ده‌آك خوانده‌اند و ده عيب بر او اثبات كرده‌اند سوزنى كفته
آكى نرسيد از تو بر من * صد بار مرا ز تو رسد آك

آكب

بفتح كاف و قيل بالضّم درون دهن كه اسپاهانيان لپ كويند بضّم لام و آن كرداكرد دهانست و پارسيان نس كويند خسروانى كفته
كند از خسّت او همى پنهان * همچو ميمون نخود در لپ خويش
يكى از فواحش هندى كفته
تا چند نس خويش نهى بر نس من * ايرى چو دوال برزنى بر اس من كر خاصيت اير تو اين خواهد بود * ريش تو بجاى پش نه در كس من

آكج

بفتح كاف چوبيست كه بر سر آن قلّابى كنند و به آن يخ در يخدان كنند و در جنك نيز به كار آيد و اهل كشتى در دريا آن را با كشتى خصم انداخته بسوى خود كشند شمس فخرى كفته
كشتى مه از ساحت مغرب بكشد باز * رايش ز سر قدرت بيزحمت آكج
شعر
بجستند تاراج و زشتيش را * بآكج كرفتند كشتيش را

آكهج و آكخ

بمعنى جلّاب نوشته‌اند

آكده

بكاف فارسى مخفّف آكنده است يعنى پر كرده شده و انباشته قطران كفته
به دو زلف قارى بعنبر سرشته * به دو چشم زهر آكده ذو الفقارى

آكر

به وزن ساغر با كاف فارسى سرين و كفل را كويند

آكس

بضمّ كاف و سكون سين قلم آهنين سنك‌تراشان كه بدان سنك تراشند

آكسته

بر وزن وارسته بمعنى تر كرده و آلوده و آميخته باشد و بكسر كاف محكم بسته را كويند

آكسه

بفتح كاف و سين آويخته و چنك در چيزى زده باشد و آن را آويزان كويند

آكش

بضّم كاف فارسى بمعنى آغوش است كه بر و بغل باشد

آكشته

همان آكسته است كه مرقوم شد

آكفت

بفتح كاف فارسى و سكون فا و تا بمعنى آسيب و رنج و محنت و آفت و عنصرى در سقطهء سلطان از اسب اين رباعى كفته
شاها ادبى كن فلك بدخو را * كاكفت رسانيد رخ نيكو را كر كوى غلط رفته بچوكانش زن * ور اسب خطا كرده به من بخش او را
حكيم مختارى در نعت حضرت خاتم الانبيا كفته
بركرفت از ره بهشت آكفت * در پيغمبرى به بست و برفت

آكند

به وزن آيند بمعنى آكندنى باشد مثل پنبهء كه در جامه و بالش كنند آكنده يعنى پركرده و بيا كن يعنى پر كن فرّخى سيستانى كفته
شاد ببلخ آى و خسروآيين بنشين * همچو پدر كنجهاى خويش بياكن از ادبا عالمى فرست بماچين * وز امرا شحنهء فرست بار من
آكند و آكنده بر وزن آيند